مهدي اخوان ثالث :

سر كوه بلند

سر كوه بلند آمد عقابي

نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي

نشست و سر به سنگي هشت و جان داد

غروبي بود و غمگين آفتابي

سر كوه بلند ابر است و باران

زمين غرق گل و سبزه ي بهاران

گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است ،

براي آن كه دور افتد ز ياران

 

مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : خيلی جالب است. ياد صحنه‌ای از سريال زيبای روزی روزگاری افتادم که پيرمرد راهزن در بالای کوه و چشم به جاده جان سپرد.

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
رسول

با عرض سلام.اين حرف اصلا به سخنان شما ربطی ندارد:.........واقعی.........به هر چيز که مي نگرم.همچون آئینه ای تمام نما .من را به خودم نشان می دهد.آنچنانکه غرق می شوم و ديگر هيچ چيز جز سکوت و احساسی لذيذ نمی بينم.گاهی/ آنقدر غرق يک نقطه می شوم که خود را گم می کنم. و پس از آن آنقدر خود را گم می کنم که ديگر نقطه را نمی بينم. بلکه جهانی می بينم/ بدون نقطه و بی انتها در نقطه ای متناهی.........

صابري (ديدمهندسي)

خيلی جالب است. ياد صحنه‌ای از سريال زيبای روزی روزگاری افتادم که پيرمرد راهزن در بالای کوه و چشم به جاده جان سپرد.