حكيم ابوالقاسم فردوسي :

اگر تندبادي برآيد ز كنج

به خاك افكند نارسيده ترنج (1)

ستمكاره خوانيمش ار دادگر ؟

هنرمند دانيمش ار بي هنر ؟

اگر مرگ داد است ، بيداد چيست ؟

ز داد ، اين همه بانگ و فرياد چيست ؟

ازين راز ، جان تو آگاه نيست

بدين پرده ، اندر تو را راه نيست

همه تا در آز رفته فراز

به كس بر نشد اين در راز باز (2)

دل از نور ايمان گر آكنده اي

تو را خامشي به كه تو بنده اي

اين مقدمه ي رستم و سهراب است . و “ ترنج نارسيده ي به خاك افتاده “ ، سهراب است .

- تا وقتي در خانه ي حرص و آز نشسته اي ، از پشت پنجره ، مرگ را بيابان مي بيني . بيرون بيا تا ببيني گلشن است .

راه ميان بر :

نغز مي‌آرد ز خلق هوشيار

سيد ما، دائما، ليل و نهار !

/ 3 نظر / 5 بازدید
حامد(پرسپولیس زلزله)

سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری به ما هم يه سر بزن دمت گرم خوشحال ميشم نظرتون رو بفهمم منتظر حضورتون هستم اگه دوست داشتی تبادل لينک . لينک کردی خبر بده ما هم از خجالتتون در ميام <چشمک> بای

vahidoo

صبح است ساقيا , قدحي پر شراب کن

ehsan

سلام متشکر از اينکه به بلاگ من سر زديد. در اون سالها عموی من هم توی همون دبيرستان درس می خونده من خودم شرافتيان می رفتم. يکی دو شعر از خودم توی بلاگ هست اگر اونها رو بی رحمانه نقد کنييد متشکر می شوم.