توقف :

داستانک - نادر كريمي:
وقتي سوار اتومبيلش‌ شد، بسيار كلافه بود.
سيگارش را روشن كرد و به راه افتاد.

خودش و اتومبيلش دود مي‌كردند.

پليس سر چهارراه، ماشينش را به علت دودزا بودن متوقف كرد.

اما خودش را هيچ كس تا روزي كه بر اثر سكته قلبي در بيمارستان متوقف شد، متوقف نكرد.

/ 1 نظر / 4 بازدید
تورج بخشایشی

من به اندازه ی تو دلگیرم ، من به اندازه ی خودم سرسخت دستها را بگیر تا بالا .../ دستها را بگیر تا/ بدبخت با یه شعر بروزم و منتظر نظر که می دی؟