سه شعر از تادئوش روژویچ به ترجمه وحید علیزاده‌رزازی

باز مانده

بیست و چهار ساله‌ام/ میان یک قتل‌عام...
من بازمانده‌ام!
این کلمات پوچ‌اند:
انسان و حیوان/ عشق و نفرت/ دوست و دشمن/ تاریک و روشن.
آدم‌ها کشته شدند درست مثل یک حیوان؛ من دیده‌ام!
من دیده‌ام:
کامیون‌هایی از مردم لِه شده که هرگز نجات نخواهند یافت.
مفاهیم تنها شامل کلماتی هستند چون:
تقوا و معصیت/ راست و دروغ/ زیبایی و زشتی/ شهامت و بزدلی.
تقوا و معصیت برابرند؛ من دیده‌ام!
من دیده‌ام:
مردی را که هر دو را با هم داشت: مقدس‌مآب ِ بی‌تقوا!
در جست‌وجوی معلم یا استادی هستم که به من اجازه دهد دوباره ببینم، بشنوم و بگویم
اجازه دهد اشیا و مفاهیم را دوباره نام‌گذاری کنم
اجازه دهد نور را از تاریکی جدا کنم.

بیست و چهار ساله‌ام/ میان یک قتل‌عام...
من بازمانده‌ام!







انگشت به دهان

 لب‌هایی از حقیقت به هم چفت شده‌اند
انگشت به دهان به ما می‌گوید:
«زمان آن رسیده ست؛ زمان سکوت!»
هیچ‌کس جوابی ندارد...
سوال:
«حقیقت چیست؟!»

آن کس که می‌دانست حقیقت چیست
آن کس که خودِ حقیقت بود، رفته‌ست!



ما را تنها بگذار!

فراموش کن ما را/ نسل ما را
مثل آدم زندگی کن
فراموش کن ما را.

حسرت می‌خوریم به
گیاهان و سنگ‌ها/ ما به سگ‌ها هم رشک می‌بریم.

بعد به او گفتم
ترجیح می‌دهم یک موش باشم

ترجیح می‌دهم اصلن نباشم
ترجیح می‌دهم بخوابم و وقتی بیدار شوم که جنگ تمام شده باشد
او گفت
چشمان او بسته شد!

فراموش کن ما را
پیگیر احوال جوانان ما نباش...
ما را تنها بگذار!

/ 0 نظر / 6 بازدید