نه دردلم زکسی کینه و غباری بود

ودیعه
**
نه دردلم زکسی کینه و غباری بود
نه حیله ام به نهان یا که آشکاری بود

به رسم و راه محبت بسی وفا کردم
نه در زبان نگاهم گزندِ یاری بود

اگر به خواب و به رویا کسی ز من رنجید
خیال هم به دلم شعله های ناری بود

شکنج ابروی یاران شکنجه بود مرا
ولی ز خندۀ لب ها دلم بهاری بود

هماره ارج نهادم به حُرمت انسان
چه آن که اهل قلم یا که کسب و کاری بود

زمان گذشت و گذشت و به ناگهان دیدم
به دست پا ورُخم هردمی شیاری بود

چه روز ها و چه شب ها سرودم از هستی
که هر سروده به الوان روزگاری بود

به صدق دل چو نشستم به صید ماهی شعر
به تور روشن اندیشه ام شکاری بود

به گاه تازه جوانی، بسی غزل گفتم
که جای جای غزل ها نشان یاری بود

گهی ز کوخ سرودم گهی ز کاخ غنی
که روی دوش ستم دیدگان سواری بود

هنوز سر ننهاده به بستر خاکی 
نهم به دفترخود هرچه یادگاری بود

دوبیت آورم از فخر بانوان «پروین»
که خالق سخن نغز وماندگاری بود:

«من این ودیعه به دست زمانه می‌سپرم

زمانه زرگر و نقاد هوشیاری بود

سیاه کرد مس و روی را به کورهٔ وقت
نگاه داشت، به هرجا زر عیاری بود»


رضا افضلی 

/ 0 نظر / 20 بازدید