ملك الشعراي بهار :

چشمه و سنگ

جدا شد يكي چشمه از كوهسار

به ره گشت ناگه به سنگي دچار

به نرمي چنين گفت با سنگ سخت

كرم كرده راهي ده اي نيكبخت

گران سنگ تيره دل سخت سر

زدش سيلي و گفت : دور اي پسر !

نجنبيدم از سيل زورآزماي

كه اي تو كه پيش تو جنبم ز جاي !

نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد

به كندن در استاد و ابرام كرد

بسي كند و كاويد و كوشش نمود

كز آن سنگ خارا رهي بر گشود

ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد

به هر چيز خواهي كماهي رسيد

برو كارگر باش و اميدوار

كه از ياس جز مرگ نايد به بار

گرت پايداري است در كارها

شود سهل پيش تو دشوارها

 

 

نرگس..شقايق..قاصدک : .......... بسيار زيبا و پر خاطره بود ... 

مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : پدرم هميشه اين داستان را برايم تعريف می‌کرد...

/ 3 نظر / 21 بازدید
راد..........(فروغ لايزال)

.....ای عزيز ! شک را بمان و يقين را که عيب نفس تو يقين است و از ديگران ( شک پس در عيب کسان ) منگر . اگر مردی عيب پوش باش و اگر درويشی عذر نيوش باش . .....از مناجات خواجه عبدالله انصاری ... دوست خوب و عزيزم سلام ، از اينکه به کلبه محقرم هرزگاهی سر می زنيد بسيار شاد و مسرورم . خونه رو آب و جارو کردم و چيزهای جديدی برای ديدن چشمان قشنگ شما وجود داره لطفا سری بزنید.. پس منتظرم . جمله بالای صفحه خیلی جالب توجهه .يا علی مدد