فابل ‌ها ، حکایاتی فراتر از تمثیل

از حیث دیدگاه و لحن نیز می‌توان فابل‌ها را بیانگر موضوعات عامیانه برای فراخواندن مخاطب به واقع‌گرایی و نکته‌بینی از طریق کنایه دانست. قالب‌های دیگری برای داستان‌گویی از زبان حیوانات نیز وجود دارند که از آن جمله می‌توان به آپولوگ (Apolouge) و حماسه وحوش (Beast Epice) اشاره کرد اما در اینگونه حکایات برخلاف فابل‌ها، با فضاهایی ساختگی، غیرطبیعی و غلوآمیز مواجهیم که به طرزی طولانی‌تر و گاه به صورت ترکیبی از نظم و نثر ارائه می‌شوند.
بنابراین حکایات ایرانی ساخته شده از زبان حیوانات غالبا به عنوان فابل قابل شناسایی هستند و متاسفانه واژه‌ای معادل آن در فارسی ارائه نشده است چرا که به قول زرین‌کوب، نمی‌توان الفاظی چون داستان و افسانه یا حتی تمثیل را به جای فابل به کار برد زیرا هر یک از این واژه‌ها به نوعی توسعه یافته و معانی و مفاهیم گسترده‌تر از آنچه "فابل"به ذهن متبادر می‌کند یافته‌اند.
در عین حال برخی چون دکتر وحیدیان کامیار واژه قصه‌پردازی را به عنوان معادل فابل پیشنهاد کرده‌اند که پیشاپیش به دلایل فوق مورد مخالفت عملی بزرگانی چون زرین‌کوب، آریان‌پور، جمال‌زاده و دیگران قرار گرفته است.
اکنون به نمونه‌هایی از فابل که هر یک متکی به بنیان‌ها و پیش زمینه‌های فرهنگی سازندگان خود هستند توجه فرمایید:
فابلی از "ایزوپ":
خری، پوست شیری روی خود انداخت و به جنگل رفت و با بلندترین آواز ممکن شروع به عرض اندام کرد.
همه حیوانات با دیدن پوست شیر، ترسیدند اما روباه به آرامی کنار خر‌آمد و با طعنه گفت: - اگر سکوت می‌کردی و صدای عرعرت را نمی‌شناختم، من هم می‌ترسیدم. تو در پوست شیر هم که باشی خری و همچنان خر خواهی ماند.
فابلی از یک نویسنده اهل سوییس:
قورباغه‌ها در مسیری سخت قرار مسابقه گذاشته بودند.
قورباغه‌های تماشاچی با دیدن دیواره‌ای که بر سر راه مسابقه دهندگان قرار داشت فریاد برآوردند: "آه بیچاره‌ها، آه بیچاره‌ها، عبور از این ارتفاع غیرممکنه".
همه شرکت کنندگان خود را باختند و تسلیم شدند اما تنها یکی از آنها بی‌اعتنا به همه چیز، از روی دیواره بلند جهید و خود را به خط پایان رساند.
یکی از رقبا، در کمال تعجب خود را به قورباغه برنده رساند و پرسید:
- چه طوری این کارو کردی؟
اما قورباغه برنده اصلا جوابی نداد. او کر بود.
فابلی از لسینگ نمایشنامه‌نویس آلمانی:
مرد خسیسی به همسایه شکایت برد که دیشب گنج گران قیمتم را از باغچه بیرون کشیده و برده‌اند و به جایش سنگ بزرگی گذاشته‌اند.
همسایه گفت: تو که از گنجت استفاده نمی‌کردی. پس فرض کن این سنگ بزرگ همان گنج توست و دیگر احساس بدبختی نکن.
فابلی از جیمز تربر آمریکایی:
عنکبوتی تار زیبایی تنیده بود و هر مگسی که شکار می‌شد بلافاصله آن را می‌بلعید تا مگس‌های دیگر آنجا را محل امنی برای استراحت تصور کنند و فرود بیایند.
مگس نیمه‌دانایی از آنجا می‌گذشت و میان رفتن و ماندن مردد بود. عنکبوت گفت: بفرما اینجا کمی استراحت کن.
مگس نیمه دانا گفت: من هرگز جایی که مگس دیگری نباشد نمی‌نشینم. بعد بال زد و رفت به جایی که مگس‌های زیادی دور هم انباشته شده بودند.
زنبور گفت: مبادا اینجا فرود بیایی. این یک مگس‌گیر است و همه مگس‌هایی که می‌بینی به دام افتاده‌اند.
مگس نیمه‌دانا گفت: مزخرف نگو آنها دارند با هم می‌رقصند.
این را گفت و فرود آمد و به انبوه مگس‌های گرفتار پیوست.

جمهوری اسلامی

/ 0 نظر / 96 بازدید