بهاریه حسین منزوی

عید گلت خجسته، گل بی‌خزان من

یاس سپید واشده در بازوان من

باد بهاری كز سر زلف تو می‌وزد ‏

با گل نوشته نام تورا، برخزان من

ناشكری است جز و تو مهر تو از خدا

چیز دگر بخواهم اگر، مهربان من

با شادی تو شادم و با غصه‌ات غمین

آری! همه به جان تو بسته است جان من

هنگامه می‌كند سخنم درحدیث عشق

وا كرده تا كلید تو، قفل زبان من

بگشای سینه تا كه در آئینه گل كنند

با هم امید تازه و بخت جوان من

دستی كه می‌نوشت بر اوراق سرنوشت

پیوست داستان تو با داستان من

گل می‌كند به شوق تو شعرم در این بهار

ای مایۀشگفتی واژگان من

اما مرا نمی‌رسد از راه عید، گل

تا بوسۀتو گل نكند بر دهان من



/ 0 نظر / 56 بازدید