حيراني خيامي در قصيده‌هاي ابو ماضي / فريدون مظلوم گرمجاني - بخش سوم و پاياني

اشاره:
ايليا ابوماضي شاعر معاصر لبناني مهاجر به آمريکا، يکي از شعراي عرب است كه بسيار تلاش کرده است تا قصيده‌هاي خود را به شيوه افکار خيامي نزديک سازد. ابوماضي در ترازوي منتقدان، به شاعر متفائل (خوشبين) مشهور است. او همانند پيرفرزانه‌اش حکيم عمر خيام، بعداز آن که از معماهاي ناگشوده هستي دچار حيرت مي‌شود، براي کسب آرامش دروني، آدمي را به خوشه چيني از لحظه لحظه‌هاي زندگي سفارش مي‌کند. نوشتارحاضر، به بررسي زندگي و شخصيت و تاثيرپذيري ايليا ابوماضي از افکار خيام در رباعياتش پرداخته است. دو قسمت از اين مقاله را هفته هاي گذشته از نظر گذرانديم، و اينك بخش سوم و پاياني آن را ملاحظه مي كنيد.

***

شاعر مي‌كوشدكه به (سلمي ) بفهماند كه گذشته اش را فراموش كند. با تشويق او به رويكرد به طبيعت و هستي، احساس او را در مقابل مشكلات زندگي آرام و معقول نمايد. ايليا ابوماضي در قصيده(المساء) مي‌گويد:

الحسب تركض في الفضاء الرحب ركض الخائفين

و الشمس تبدو خلفها صفراء عاصبه الجبين

و البحر ساج صامت فيه خشوع الزاهدين

لكنما عيناك با هتتان في الافق البعيد

سلمي... بماذا تفكرين؟

سلمي... بماذا تحلمين؟

مات النهار ابن الصباح فلا تقولي كيف مات

ان التامل في الحياه يزيد اوجاع الحياه

فدعي الكآ به والاسي واستر جعي مرح الفتاه

قد كان وجهك في الضحي مثل الضحي متهللا

فيه البشاشته و البهاء

ليكن كذلك في المساء

ابرها در فضاي گسترده آسمان هراسان مي‌گريزند و خورشيد پشت آن ابرها، زرد طلايي با چهره‌اي برافروخته نمايان مي‌شود. و دريا در سكون و آرامش است همانند فروتني زاهدان، اما چشمهايت به افق‌هاي دور دست دوخته شده است. سلمي!‌به چه چيزي فكر مي‌كني؟ سلمي! چه آرزويي در سر داري؟ روز از پس صبح سپري شد. نگو كه روز چگونه به اتمام رسيد. تفكر در مورد زندگي دردهاي آن را بيشتر مي‌كند. غم و اندوه را كنار بگذار و شور و نشاط دخترانه را از سر بگير. چهره تو در روز همانند روز مي‌درخشيد. در آن شادابي و درخشندگي موج مي‌زد. در شب هم بايد اين گونه باشد.

اما حكيم شاعر فرموده است:

چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد

خود را به كم و بيش دژم كرد

كار من و تو چنانكه راي من و توست

از موم به دست خويش هم نتوان كرد

مونس‌الاحرار ـ نزهه المجالس ـ طربخانه378ـ ذكاوتي ص193

در جايي ديگر فرموده است:

هر روز كه آفتاب بر مي‌آيد

يك شام زعمر ما به سر مي‌آيد

هر صبح كه نقدِ عمر ما مي‌دزدد

دزدي است كه با مشعله در مي‌آيد

نسخه رائف: ذكاوتي ص216

و نيز فرموده است:

زان كوزة مي كه نيست در وي ضرري

پركن قدحي بخور به من ده دگري

زان پيشتر اي پسر كه در رهگذري

خاك من و تو كوزه كند كوزه گري

طربخانه198ـ ذكاوتي ص216

بخش عمده‌اي از ديوان ايليا ابوماضي سرشار از قصائدي است كه در آن‌ها شاعر از سرنوشت محتوم آدمي صحبت مي‌كند و در جاي جاي آن‌ها سفارش مي‌كند كه بهترين راه كنار آمدن با آن، غنيمت شمردن لحظه‌ها و زندگي در آن‌هاست تا اندوه از دست رفته‌ها و ناشناخته‌هاي نيامده‌ها آدمي را دچار سرگرداني نكند. اين مفاهيم را مي‌توان در قصائد زير مشاهده كرد. قصيدة (تعالي)، قصيدة (ابتسم)، قصيدة (الغبطه فكرة)، قصيدة (ابسمي) و....21

3ـ حيراني از گردش دوران

ايليا ابوماضي در قصيدة (العنقاء)22 در پي خوشبختي است. دست‌هايش را به سوي ستارگان دراز مي‌كند. دنبال خوشبختي در پاكي سپيده صبح و در امواج آرام يا طوفاني دريا است. آن را در كاخ‌ها و كوخ‌ها مي‌جويد. اما هيچ نشاني از آن نمي‌يابد. عالم بيداري را رها مي‌كند و به دنياي رؤياها گام نمي‌نهد. تا شايد آن را در عوالم رؤيايي دريابد. اما با دست خالي باز مي‌گردد. اندوهگين و حسرتزده به ماتم مي‌نشيند و اشك مي‌ريزد، ناگهان از زلال اشك وي برقي مي‌جهد. او خوشبختي را مي‌بيند كه در كنارش نشسته است و آن چيزي جز رضايت او از خود نيست.

انا لستُ بالحَسناء اولَ مولَعِ

هي مطمعُ الدنيا لَما هي مطمعي

فَتشّتُ جيبَ الفجر عنها و الدُجي

و مددتُ حتي للكواكب اصبعي

والبحرُ كم ساء لُتهُ فتضا حكت

امواجُه من صوتي المتقطع

قالوا: تورّع انها محجوبهُْ

اِلّا عن المتزهّد المتورّع

اين تنها من نيستم كه نسبت به چيزهاي خوب تمايل زياد نشان مي‌دهم. همه دنيا آن را مي‌خواهند. از سپيدي صبح و از تاريكي شب آن را خواستم و دستهايم را به سوي ستارگان دراز كردم از دريا پرسيدم اما امواج دريا از صداي لرزانم خنديدند. گفتند پارسايي پيشه كن زيرا آن در حجاب است و جز براي زاهد خويشتن‌دار خود را آشكار نمي‌كند.

عَصَر الاَسي روحي فسالت اَدمعاً

فلمحتها و لمستها في أدمعي

و علمتُ حينَ العلمُ لايجدي الفتي

اَن الّتي ضيّعتُها كانت معي

غم و اندوه روحم را در خود فشرد و اشكش را جاري كرد و من آن را در اشك‌هايم لمس كردم. و در اين حال بود كه فهميدم اين دانستن براي آزاده‌اي چون من بي‌فايده است. آن چيزي را كه از دست دادم به همراه من بوده است.

حكيم شاعر فرمود:

گرچه غم و رنج من درازي دارد

عيش و طرب تو سرفرازي دارد

بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك

در پرده هزار گونه بازي دارد

جُنگ خطي مورخ 750 هجري قمري‌ـ ذكاوتي ص215

و نيز فرمود:

چون كار نه برمراد ما خواهد بود

انديشه و جهد ما كجا دارد سود؟

پيوسته نشسته‌ايم در حسرت آنك

دير آمده‌ايم و رفت مي‌بايد زود

نخجواني133ـ طربخانه48ـ ذكاوتي ص214

و نيز درجايي ديگر فرمود:

زينگونه كه من كار جهان مي‌بينم

عالم همه را يكان يكان مي‌بينم

سبحان‌الله به هر چه در مي‌نگرم

ناكامي خويش را در آن مي‌بينم

طربخانه 332ـ ذكاوتي ص212

در قصيدة (الاسطورة الازلّيه)23 خداوند به خواست مردم پاي بر زمين مي‌نهد و پاي درد دل‌هاي مردم مي‌نشيند. مردم از خداي خود مي‌خواهند كه آن‌ها را از رنجي كه مي‌كشند نجات دهد.

خداوند با قدرت خود به مشكلات آن‌ها رسيدگي كرده و هركدام را به آرزوي خود مي‌رساند. پير جوان، زشت زيبا، فقير ثروتمند و نادان دانا مي‌گردد اما ديري نمي‌گذرد كه آن‌ها در مي‌يابند دچار همان يأس و اندوه و حيران و سرگشتگي شده‌اند. آن‌ها ديدند همان چيزي را كه در سر آرزوي آن را داشتند خود دچار مشكلاتي بوده. ضمن اين كه در وجود خود آن‌ها و داشته‌هاي آن‌ها نيز منابعي وجود داشت كه قبلاً آن را نشناخته بودند.

فاستصر خوا خالقَهم و اشتهَوا

لو انهُ كوَّنهُم ثانيه

فقال انّي فاعلّ مااشتهوا

لعلّ فيه حكمهً خافيه

و شاهدوُه هابطا من عَلِ

فَاحتشدوا في السَّهل و الرابيه

فقالَ ربُّ العرش ما خطبُكُم

ما با لُكم صرخاتكُم عاليه؟

آن‌ها با صداي بلند پروردگارشان را صدا زدند و از او خواستند كه يك بار ديگر آن‌ها را خلق كند. فرمود شما آن چه خواستيد من انجام مي‌دهم و شايد در آن حكمتي نهفته باشد. مردم ديدند كه ايشان از بالا فرود آمد و در دشت و صحرا جمع شدند. پس خداي آسمان‌ها فرمود مشكل شما چيست؟ چه شده است كه فريادتان بلند است.

قال الفتي: يا ربِّ انُّ الصبِّا

مصدرُ اَحزاني و آلامي

خُذُه و خُذ قلبي و احلامَه

فانني اشقي بأ حلامي

و ازرُع نجومَ الشيبِ في لُمّتي

فَيَنجَلي حِندسَ اوهامي

جوان گفت: پروردگارا. بچگي و جواني سرچشمه غم‌ها و دردهاي من است. آن جواني و قلب و رؤياهايش را از من بگير. زيرا من با اين رؤياهايم خود را بيچاره مي‌كنم. مرا پير گردان تا اين تيرگي تصورات و اوهام من به روشني گرايد. تا اين كه شاعر سرانجام مي‌گويد:

و ليسَ من نقص و لا من كمال

فالشّوكُ في‌التحقيق مثلُ الاقاح

و ذرَهُ الرّمِل ككل الجبال

و كالّذي عَزّ الّذي هَانا

تصورات هركس از خود نمي‌تواند ملاكي براي نقص يا كمال باشد بلكه هر چيز با توجه به تفاوت خلقت آن چيز داوري مي‌شود پس خار همانند گل است. همه موجودات در خلقت همانند دانه‌هاي شني هستند كه در كليت خود كوه‌ها را استوار مي‌كنند. و هر كدام از آن‌ها داراي مسائل و مشكلات ويژه خود هستند.

همانطور كه حكيم شاعر فرموده است:

عالم اگر از بهر تو مي‌آرايند

مگر اي بدان كه عاقلان نگرايند

بسيار چو تو روند و بسيار آيند

برباي نصيب خويش كت بربايند

مونس‌ الاحرار. جنگ خطي به تاريخ 750 هجري قمري ـ طربخانه 118ـ نخجواني288ـ ذكاوتي ص193

و نيز فرمود:

هر كاو رقمي ز عقل بر دل بنگاشت

يك لحظه زعمر خويش ضايع نگذاشت

يا در طلب رضاي يزدان كوشيد

يا راحت تن گزيد و ساغر برداشت

جنگ لالا اسماعيل. طربخانه323ـ آكسفورد42ـ نخجواني22ـ ذكاوتي ص195 و نيز فرمود:

اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم

فانوس خيال از او مثالي دانيم

خورشيد چراغدان و عالم فانوس

ما چون صوريم كاندر او گردانيم

آكسفورد 108ـ نخجواني149ـ طربخانه380ـ ذكاوتي ص204

و نيز فرمود:

قومي ز پي دنيا دين مي‌سوزند

قومي ز براي حور عين مي‌سوزند

من شاهد و مي‌ دارم و باغي چو بهشت

و ايشان همه در حسرت اين مي‌سوزند

نخجواني 332 ـ ذكاوتي ص 201

4ـ حيراني از راز آفرينش

نزديكي ايليا ابوماضي با اصحاب (الرابطه القلميه) در نيويورك و آشنايي عميق او با تفكرات رمانتيكي اديبان و شاعران اين گروه پرآوازه ادبي، باعث شد كه قصائد وي كه بر جان مايه‌اي از خوشبختي استوار بود، كم‌كم رنگ و بوي ديگري بگيرد.

او در درون خود پيوسته يك درگيري عميقي بين احساس دردها و مشكلات زندگي و چگونگي بهره‌وري از دنيا و لذت‌هاي زودگذر آن، داشته است. خوش‌بيني ايليا ابوماضي از نگراني و حيرت و احساس نوعي درد خالي نبود.

اشعار فلسفي ايليا رنگ و لعاب تفكرات خيامي دارد و به قول محققان آثار وي ايليا درباروري افكار خود در قصائد فلسفي‌اش توجه كافي به رباعيات حكيم عمر خيام داشته است.24

به نظر مي‌رسد ايليا ابوماضي براي فرار از حالتي كه سؤال‌هاي بي‌جوابش در مورد رازهاي ناگشوده هستي، در مقابل او نهاده بود، به عوالم ظاهربيني‌‌ها و سرگرم كردن خود با خوش‌بيني‌هاي زودگذر پناه مي‌برده است. گويا در همين عوالم خوش‌بيني‌‌ها بود كه احساسات و ادراك او در مقابل سؤال‌هاي ناگشوده هستي، اندكي آرامش مي‌يافت او چون براي سؤال‌هاي خود پاسخ مناسبي نمي‌يابد دچار يأس و حيراني مي‌شود. براي چيستي آسمان و زمين، براي شناخت دنيا و هستي، مرگ و نيستي، چگونه و چرايي آدمي پاسخي نمي‌يابد. آيا اين‌‌ها عوالمي حقيقي هستند يا ساخته و پرداخته ذهن آدمي‌؟!

ايليا ابوماضي در قصيده (نارالقري)25 تلاش مي‌كند از نردبان اين جهان بالا رود. اندكي پرواز مي‌كند. اما طولي نمي‌كشد كه سقوط مي‌كند و حيرت و نگراني‌اش بيشتر مي‌شود. به عقل رجوع مي‌كند. اما پاسخ‌هايش او را قانع نمي‌كند. در نتيجه همه چيز را زير پا مي‌گذارد و مي‌گويد همين دانستن من را نابود كرده است.

ايليا ابوماضي در قصيده (نارالقري) مي‌گويد:

كيف‌الوصول اليكِ يا نارَ القري

اَنا في‌ الحضيض وانتِ في الجوزاء

و لمحتُ نارَ الوحي في عينيكِ

و الوحيُ كان سُلافهَ الأرواح

قد كان حتفي في الدنَّو إليك

حتفُ الفراشته في فم المصباح

فسقطتُ مرتعشاً علي قدميكِ

النارُ مهدي و الدخانُ و شاحي

يا ليتَ نوركِ حين اَحرقني انطوي

فعلي ضيائكِ قد لمستُ جراحي

درست همان زماني كه من به وسيله نور تو خواستم خودم را بهتر بشناسم اطرافم را بهتر ببينم، دنيايم را بهتر بشناسم و از اين تاريكي‌‌ها نجات يابم، زخمي شدم و اين زخم من از تابش نور توست. من نمي‌توانم به تو نزديك شوم. چون تو را نمي‌شناسم و همين شناخت من و نزديك‌تر شدن من به تو باعث مرگم خواهد شد. همانند بال و پر سوختن پروانه‌اي كه گرد شمع مي‌چرخد. بنابراين من در اصل شناخت تو سودي نمي‌بينم. من كجا و شناخت اين اسرار سر به مُهر كجا؟!

همانطور كه حكيم شاعر فرمود:

در كارگه كوزه‌گري رفتم دوش

ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش

از دسته هر كوزه برآورده خروش

صد كوزه‌گر و كوزه خر و كوزه فروش

فروغي (به نقل از نقش كاشي به تاريخ 633 هجري قمري ) ـ آكسفورد 103 ـ نزهه

المجالس ـ طربخانه 108 ـ نخجواني 58 ـ ذكاوتي ص 192

و نيز فرمود:

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود

كاوردن و بردن من از بهر چه بود؟

نزهه المجالس ـ طربخانه 38 ـ آكسفورد 51 ـ نخجواني 147 ـ ذكاوتي ص 194 و نيز فرمود:

اوهام شده است عاجز از غور فلك

بسيار تحيّر است در دور فلك

چون مي‌نرهد هيچ كس از جور فلك

فرياد چه سود از حمل و ثور فلك

نسخه رائف ـ ذكاوتي ص 199

و نيز فرمود:

اي بي‌خبر از كار جهان، هيچ نه‌اي

بنياد تو باد است از آن هيچ نه اي

شد حد وجود تو ميان دو عدم

اطراف تو هيچ و در ميان هيچ نه اي

نزهه الارواح حسيني ـ طربخانه 149 ـ ذكاوتي ص 200

اما قصيده (طلاسم)26 از نوع ديگري است. به نظر مي‌رسد اگر ايليا ابوماضي تنها همين يك قصيده را داشت، كافي بود كه افكار او را بسيار نزديك به افكار حكيم بلند آوازه ايراني عمر خيام نيشابوري دانست. در اين قصيده تصور حيرت و گيجي و بهت زدگي و سؤالات خيامي ايليا ابوماضي به اوج خود مي‌رسد. ايليا ابوماضي در اين قصيده شاعري است حكيم يا حكيمي است كه تفكرات خود را شاعرانه بيان مي‌كند. تركيب عبارات بسيار ساده و صميمي اما با دنيايي از مفاهيم، عوالمي را به تصوير مي‌كشد كه هشتصد سال پيش حكيم عمر خيام در رباعي‌هاي صميمانه خويش به نمايش گذاشت.

برخي از بندهاي اين قصيده را مرور مي‌كنيم:

جِئتُ لا اعلَمُ مِن اينَ، و لكّني اتيتُ

و لقد اَبصرتُ قُدّامي طريقا فمشيتُ

و سأبقي ماشياً اِن شئِتُ هذا اَم اَبَيتُ

كيفَ جئتُ؟ كيف ابصرتُ طريقي؟

لستُ اَدري!

أ جديدٌ اَم قديمٌ انا في هذا الوجود

هل انا حُرٌّ طليقٌ اَم السيرُ في قيود

هل انا قائدُ نَفسي في حياتي ام مَقُود

اتمنّي اَنّني اَدري و لكن

لستُ اَدري!

سؤالات شاعر سؤالات كسي است كه در پي فهميدن حقيقت است حكايت انساني است كه در پي شناخت خودش است. بلكه در پي شناخت كل هستي است. او مي‌خواهد از موجوديت خود و هستي از گذشته از حال و از آينده‌اش بداند. جايگاه اين انسان كجاست. چگونه راهش را پيدا كرد. اين راه به كجا منتهي مي‌شود آيا تحت فرمان اوست يا او بايد تحت اراده رفتن و راه باشد. آيا او بر خود و بر سرنوشت و بر حركت خود سلطه دارد؟ آيا او بر اين هستي انسان جديدي است يا نه موجودي است كه روح با جسد او وحدت دارد. چقدر دوست دارد كه جواب اين سؤالات را بداند. اما نمي‌داند.

حكيم شاعر فرموده است:

كس مشكل اسرار ازل را نگشاد

كس يك قدم از نهاد بيرون ننهاد

چون بنگرم از مبتدي و از استاد

عجز است به دست هر كه از مادر زاد

نخجواني 39 ـ طربخانه 550 ـ ذكاوتي ص 217

و نيز فرمود:

سرگشته به چوگان قضا همچون گوي

چپ مي‌رو و راست مي‌رو و هيچ مگوي

كانكس كه ترا فكنده اندر تك و پوي

او داند و او داند و او داند و اوي

طربخانه 144 ـ ذكاوتي ص 213

و نيز فرمود:

دوري كه در او آمدن و رفتن ماست

آن را نهايت نه بدايت پيداست

كس مي‌نزند دمي در اين معني راست

كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست؟

مرصادالعباد ـ مونس الاحرار ـ طربخانه 45 ـ ذكاوتي ص 191

ايليا ابوماضي مي‌پرسد، راه من كجاست. آيا كوتاه است يا طولاني. آيا اين من هستم كه بر مسير در حركتم يا اين راه است كه مي‌گذرد. يا اينكه هر دو تايمان ايستاده‌ايم و اين روزگار است كه در مسير است.

اين حيرت او را به دريا مي‌رساند از دريا مي‌‌پرسد آيا تو مي‌داني كه من قطره‌اي از تو هستم آيا اين سواحل تو قدم‌هاي مرا احساس مي‌كنند. مي‌گويد: اي دريا! با همه وسعت و بزرگي و عمقي كه داراي تو هم مثل من اسير هستي. زيرا تو هم چيزي نمي‌داني. تو هم همانند من به زير دستانت زور مي‌گويي چرا كه نهرها و جويبارها و رودخانه‌ها را مي‌بلعي. در درون تو جنگ و صلح، مرگ و حيات و آرامش و درگيري در جريان است. تو هم مثل من داشته‌ها و نداشته‌هايت در دست تو نيست:

انت يا بحر اسير آه ما اعظم اسرك!

انت مثلي ايها‌الجبار لاتملك امرك

اشبهت حالك حالي و حكي عذري عذرك

فمتي انجو من‌الا سر و تنجو؟

لست ادري!

سپس شاعر رو به سوي دير و صومعه مي‌كند و مي‌گويد كه به من گفته‌اند در دير گروهي زندگي مي‌كنند كه راز هستي را درك كرده‌اند اما ظاهراً آنچه من مي‌بينم عقل‌هاي فاسد و قلب‌هايي مرده است. مي‌گويد:

قيل لي في‌الدير قوم ادركواسرالحياة

غير اني لم اجد غير عقول آسناست

و قلوب بليت فيها المني فهي رفات

ما انا اعمي فهل غير اعمي؟

لست ادري!

مي‌گويد من تعجب مي‌كنم از گروهي كه خود را از خورشيد پوشانيده‌اند و نمي‌توانند فضاي آزاد را ببينند چگونه مي‌توانند در مورد خورشيد نظر بدهند.

عجباً كيف تري‌المشس عيون في‌البراقع

آيا عبادت حقيقي همين است كه گوشه عزلت بگزيني و از مردم دنيا و از واقعيت فاصله بگيري و كاري به كار آن‌ها نداشته باشي. مي‌گويد:

ان تك‌العزله نسكا و تقي فالذئب راهب

و عرين الليث دير حبه فرض و واجب

چنين عبادتگاهي نمي‌تواند محلي براي كاستن دردها و مشكلات باشد.

قد دخلت‌الدير عندالفجر كالفجر الطروب

و تركت‌الدير عند الليل كالليل الغضوب كان في نفسي كرب صارفي نفسي كروب

امن الدير ام‌الليل اكتئابي

لست ادري!

بلكه بر دردها و آلام بشريت خواهد افزود و كساني كه در آن‌جا ساكنند خود حيرت‌زده تسليم مشكلات زيادي هستند و هيچ راه حلي براي آن‌ها نشان نمي‌دهند.

فاذا القوم من‌الحيرة مثلي با هتونا

غلب‌اليأس عليهم فهم مستسلمونا

اما اي ناسك كه از مردم و مشكلات آن‌ها مي‌گريزي عار در همين فرار است. تو قاتل هستي كه براي كار خودت خونخواهي نمي‌بيني.

همانطور كه حكيم شاعر فرمود:

آنان كه محيط فضل و آداب شدند

در جمع كمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريك نبردند به روز

گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند

نخجواني 272ـ طربخانه 52ـ ذكاوتي ص222

و نيز فرمود:

اين جمع اكابر كه مناصب دارد

از غصه و غم ز جان خود بيزارند

و آنكس كه اسير حرص چون ايشان نيست

اين طرفه كه آدميش مي‌نشمارند

طربخانه 42ـ ذكاوتي ص219

و نيز فرمود:

اي صاحب فتوي ز تو پركارتريم

با اين همه مستي ز تو هوشيارتريم

تو خون كسان خوري ما خون رزان

انصاف بده كدام خونخوارتريم؟

نخجواني 34ـ طربخانه 330ـ‌ ذكاوتي ص212

سپس رو به گورستان مي‌كند و مي‌گويد آيا در درون قبرها امنيت و آسايش هست؟! نگاه كن كه چگونه همه در اين‌جا مساوي‌اند هيچكس برتري ندارد. اما مرگ چيست؟! آيا نوعي قصاص و عقوبت است؟! آيا وسيله‌اي براي پاك كردن خاطرات و رؤياها است؟ راستي چرا آدمي نمي‌داند كه زمان مردن او چه موقع است؟ آيا بعد از مرگ انگيزش و زندگي‌اي هست؟ آيا سخن ديگران در زمينه حيات بعد از مرگ راست است يا دروغ؟! من بعد از مرگ چگونه زنده خواهم شد:

ان اكن ابعث بعدالموت جثمانا و عقلا

اتري ابعث بعضا ام‌تري ابعث كلاً

اتري ابعث طفلا ام تري ابعث كهلا

ثم هل اعرف بعد‌الموت ذاتي؟

لست ادري!

اما اي دوست من، پاسخ اين‌ها را من نمي‌دانم. اگر من در زنده بودنم نتوانم سرّ آن را درك كنم چطور بعد از مرگم كه تعقلي ندارم بتوانم آن را درك كنم!

يا صديقي، لاتعللني بتمزيق‌الستور

بعد ما اقضي فعقلي لايبالي بالقشور

ان اكن في حاله الادراك لاادري مصيري

كيف ادري بعدما افقد رشدي

لست ادري!

همانطور كه حكيم شاعر فرمود:

دل سر حيات اگر كماهي دانست

در مرگ هم اسرار الهي دانست

امروز كه با خودي ندانستي هيچ

فردا كه ز خود روي چه خواهي دانست؟

نخجواني 254ـ‌ طربخانه 93ـ ذكاوتي ص213

و نيز فرمود:

در پردة اسرار كسي را ره نيست

زين تعبيه جان هيچ‌كس آگه نيست

جز در دل خاك تيره منزلگه نيست

فرياد كه اين فسانه‌ها كوته نيست

آكسفورد29ـ نخجواني 155‌ـ طربخانه81ـ ذكاوتي ص203

سپس شاعر به سراغ كاخ‌ها و قصرها مي‌رود و مي‌گويد چه بسا قصرهايي كه باني آن تصور مي‌كرد آن براي هميشه باقي خواهد ماند اما در واقع كاخ‌ها هيچ فرقي با خرابه‌ها ندارد. انسان در هر كجا كه باشد چه در كاخ‌ها و چه در كوخ‌ها بندة شك است زنداني شب و روز، كاخ و كوخ و رضايت و ناكامي است.

سائل‌الفجر: أ عندالفجر طين و رخام؟

و اسال‌القصر الايخفيه كالكوخ‌الظلام

و اسال‌الانجم و الريح و سل صوب‌الغمام

اتري‌الشيء كما نحن نراه؟

لست ادري!

همان‌طور كه حكيم شاعر فرمود:

آن قصر كه جمشيد در آن جام گرفت

آهو بچه كرد و رو به آرام گرفت

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت

به گفته همايي كتيبه قرن هشتم بر ديوار مسجد جامع اصفهان‌ـ نخجواني 186ـ طربخانه

151ـ ذكاوتي ص199

و نيز فرمود:

آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو

بر درگه او شهان نهادندي رو

ديديم كه بر كنگره‌اش فاخته‌اي

بنشسته و مي‌گفت كه كوكو كوكو؟

به گفته همايي كتيبه قرن هشتم بر ديوار مسجد جامع اصفهان ـ طربخانه66ـ ذكاوتي ص199

شاعر در خودش شاهد نوعي درگيري است. گاهي خود را شيطان و بار ديگر فرشته مي‌بيند. آيا اين دوگانگي از ذات انسان است. گاهي خوشحال و گاهي غمگين است. آيا اين حالت‌ها در تحول شب و روز است يا از ذات اوست. زشتي و زيبايي چيست آيا زيبايي و زشتي ملاكي دارد. مردم چگونه زشتي و زيبايي را در نظر مي‌گيرند. شاعر آرزو مي‌كند كه پاسخ اين پرسش‌ها را بداند و مي‌گويد:

هي في رأسي فكر و هي في عيني نور

و هي في صدري آمال و في قلبي شعور

و هي في جسمي دم يسري فيه و يمور

انما من قبل هذا كيف كانت؟

لست ادري!

انا لا اذكر شيئا من حياتي‌الماضيه

انا لااعرف شيئاً من حياتي‌الآتيه

لي ذات غير اني لست ادري ماهيه

فمتي تعرف ذاتي كنه ذاتي؟

لست ادري!

شاعر همان‌طور كه با (نمي‌دانم) اين قصيدة بلند را آغاز نمود با همان عبارت آن را به اتمام مي‌رساند. چرا كه رازهاي هستي همچنان در برابر او بدون حل قد برافراشته و خود نيز متحيرانه در مقابل آن ايستاده است.

اِنّي جِئتُ و اَمضي و انا لا اعلمُ

انا لُغزّ و ذهابي كمجيئي طلسمُ

والذي اوجدَ هذا اللِّغزَ لُغزُّ مُبهَم

لاتجادِل ذاالحجِا مَن قال اِني

لستُ اَدري!

همانطور كه حكيم شاعر فرمود:

اسرار جهان چنانكه در دفتر ماست

گفتن نتوان كه آن وبال سرِماست

چون نيست در اين مردم نادان امني

نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست

نخجواني285ـ طربخانه53ـ ذكاوتي ص218

و نيز فرمود:

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست

نتوان به اميد شك همه عمر نشست

هان تا ننهيم جام مي‌هيچ ز دست

در بي‌خبري مرد چه هشيار چه مست

نخجواني196ـ طربخانه177ـ ذكاوتي ص209

و نيز فرمود:

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين خط معما نه تو خواني و نه من

هست از پس پرده گفتگوي من و تو

چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من

نزهه الارواح حسيني‌ـ طربخانه30 ـ ذكاوتي ص197

و نيز فرمود:

از آمدن و رفتن ما سودي كو؟

برتار اميد عمر ما پودي كو؟

در مجمر چرخ جان چندين پاكان

مي‌سوزد و خاك مي‌شود دودي كو؟

آكسفورد130ـ نخجواني81ـ طربخانه32ـ ذكاوتي ص205

نتيجه:

ايليا ابوماضي شاعر لبناني كه پربارترين دوران و حيات شاعرانه خود را در گروه ادبي (الرابطه القلميه) در آمريكا سپري كرد، از جمله شاعراني است كه تلاش كرده در قصيده‌هاي خود مفاهيمي شبيه آن چه حكيم عمرخيام نيشابوري در رباعياتش آورده است، بياورد و همانند خيام، در مورد اسرار هستي، زندگي و مرگ، دنيا و آخرت، چيستي و چگونگي انسان سؤالاتي طرح كند. و همانند خيام كوشيده است براي رهايي از حيرتي كه اين معماها پيش پاي او نهاده است به لحظه‌هاي زودگذر زندگي و استفاده از آن چه براي او فراهم است، تكيه كنند.

والسلام

---------------------------

پي‌نويس‌ها:

21ـ همان. (تعالي): صص289ـ291 ـ (ابتسم) صص386ـ387 (الغبطه ـ فكرة)صص261ـ263(ابسمي)ص56

22ـ همان (العنقاء).42بيت. ص286ـ288

23ـ همان (الاسطوره الازليه) 141بيت. صص495ـ502

24ـ دكتر شوقي ضيف در كتاب خود: در اسات في‌الشعر العربي المعاصر، در چند مورد اين را تذكر داده است صص:178ـ194

25ـ ديوان ايليا ابوماضي0 (نارالقري) ـ 24 بيت. صص39ـ40

26ـ همان. (الطلاسم)355بيت. صص97ـ116ـ عنوان ديگر اين قصيده بلند (لًستُ اًدري) نمي‌دانم، مي‌باشد.

منبع : روزنامه اطلاعات

/ 0 نظر / 8 بازدید