یک شعر ا ز جرج آپن :

پوپولیست

به خیالم که خودم هم از قماش مردم‌شان هستم، من از قماش مردم‌شان هستم
به گمانم که تماشایم می‌کردند وقتی که تماشایشان می‌کردم
که دارند تماشا می‌کنند خورشید و ابرها را
چون شهرها دیگر تصویر توی ذهن من نبودند
تصاویر هستی (یا ترانه‌ی خودِ من؟) بودند و تصاویر جاده‌ها
چون نوری که افتاده‌ توی آینه‌ی جلوی ماشین مرگ نیست
بل‌که نور زنده‌های دیگر است آن‌گونه که گیرم پایم بگیرد به یک سنگ
از یک سنگ سخن خواهم گفت و اگر بنا باشد چیزی نگویم، چیزی نمی‌گویم
و اگر بنا باشد خودم به طمطراق حرف بزنم،
در باب پنهانی بودن جاده‌ها
در باب راه‌باریکه‌ها
حرف می‌زنم با واژگانی چون کره‌ای بلورین که محاط شود بر کلام
و کلام گشوده می‌شود
و می‌گشاید مرا و ناخوشم می‌کند برای یک لحظه
ناخوشم می‌کند با هراس
بگذار اطفال سحر‌آمیز بگویند که ما همان‌هاییم که فولاد آوردیم
و دوباره سنگ
و دوباره
آوردیم‌شان به شهرهایی که در آن کور است لغت
لغت باید حرف بزند و حرف بزند
خطابه‌ی اطفال سحر‌آمیز راست مسیر شمال را می‌گیرد
پوپولیست می‌راند آهسته به سمت شمال
در طلوع هم‌پوشانی زبان‌ آب‌های کم‌ژرفا
بر خلیجی کوچک و براق چون زبانی باردار
و به هنگام پایین آمدن سطح آب
تمام آن کودکی‌ها حسادت می‌کنند به صدای اقیانوس
و شعرها بی‌هراس در زمین‌های مسطح اسکله‌ها و ساختمان‌ها و زندگی‌ها را می‌سازند
زندگی‌های مبتکرانه
بادها به توفندگی می‌افتند از چراگاه
مراتع رم می‌کنند
حصار می‌کشند گرداگرد تنهایی جوانی کارگر
در ساختارهایی که بارها و بارها ابزار سنگین را لمس کرده‌اند
در دست‌های ما
در هیاهو‌‌های
جشن میلاد کشور-
نور وحشی
نورِ چشم‌انداز جادویی صفحه
صفحه‌ای که در آن،
اطفال سحر‌آمیز سخن می‌گویند.

/ 0 نظر / 3 بازدید