شکر نعمت :

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آورده اند که مردی غلامی داشت خردمند . روزی آن مرد با غلام به باغی می رفت در میان راه خیار بادلنگی پاک کرد . نیمی به غلام داد و نیمی به جهت خود نگاه داشت تا بخورد . غلام به نشاط آن را خوردن گرفت . چون خواجه بچشید تلخ بود گفت : " ای غلام ! خیار بدین تلخی تو را دادم و به نشاط تمام خوردی و به رغبت به کار بردی ؟ " .

غلام گفت : " ای خواجه ! از دست تو شیرین و چربی بسیار خوردم . شرم داشتم که بدین قدر تلخی از خود اثر کراهیت ( ناخشنودی ) ظاهر کنم " .

خواجه گفت : " چون شکر نعمت چنین می گزاری تو را بندگی نگذارم " . و بدین طریق آزاد مردی به سعادت آزادی برسید .

 

 

 

جوامع الحکایات

/ 1 نظر / 5 بازدید
یلدا

وب زیبایی داری. لذت بردم.من راجع به خدا.نیروهای الهی.سکس.جمله های تاکیدی.فرشتگان و ... مینویسم.گاهی هم دستنوشته های احساسی خودم رو میزنم.اگه دوست داشتی سری بزن./یلدا آرتا