سه شعر عاشورایی / باز در خاطره ها یاد تو ای رهرو عشق . . .

باز در خاطره‌ها یاد تو، ای رهروِ عشق

باز در خاطره‌ها یاد تو، ای رهروِ عشق

شعله سرکش آزادگی افروخته است

یک جهان بر تو و بر همت و مردانگی‌ات

از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است

نقش پیکار تو در صفحه تاریخ جهان

می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب

پرتوش بر همه کس تابد و می‌آموزد

پایداری و وفاداری در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد

که ز جان بر سر پیمان ازل ریخته شد

راست، چون منظره تابلوِ آزادی

که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و پیکار حقیقت‌جویی

همه‌جا صفحه تابنده آیین تو بود

آنچه بر ملت اسلام، حیاتی بخشید

جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

تا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد

بر سرِ ایده انسانیِ خود جان دادی

در ره کعبه حق‌جویی و مردی و شرف

آفرین بر تو که هفتاد و دو قربان دادی

آنکه از مکتب آزادگی‌ات درس آموخت

پیش آمال ستمگر ز چه تسلیم شود؟

زور و سرمایه دشمن نفریبد او را

که اسیر ستم مردم دژخیم شود

رهرو کعبه عشقی و در آفاق وجود

با پر شوق، سوی دوست برآری پرواز

یکه‌تاز ملکوتی، که به صحرای ازل

روی از خواسته عشق نتابیدی باز

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق

که روانت سر تسلیم نیاورد فرود

زان فداکاری مردانه و جانبازی پاک

جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود

محمدرضا شفیعی کدکنی

 --------------------------------------------------------------------


ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب است

یک شهر دعا خواند و بلا کم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب است

دل واپس تو عالم و آدم نشد امسال

پیش از تو محرم شد و پیش از تو عزا شد

مویی ز عزاداری تو کم نشد امسال

صد خیمه ی خاموش به تاراج جنون رفت

یک خاطر آسوده فراهم نشد امسال

در گریه نهفتیم عزای شب خود را

تاوان تو زخمی ست که مرهم نشد امسال

عبدالجبار کاکایی

--------------------------------------------------------------------

 

راه پیمودند با سامان نور

ساربانا ز اشتران بگشای بار

لحظه‏ای ما را به حال خود گذار

اینکه بینی سرزمین کربلاست

خاک او آغشته با خون خداست

در حریم قدسی صحرای دوست

بشنو این گلبانگ، این آوای اوست

نی نوا، در نینوای راستین

مویه‏ها دارد ز نای خود چنین

ناله آتش بال در پرواز بین

همتراز آه گردون تا زمین

اشک می‏ریزد ز چشم کائنات

در عزای تشنه کامان فرات

آن بلاجویان که تا بزم حضور

راه پیمودند با سامان نور

رایت توحید اینان پایدار

ماند و می‏ماند به دور روزگار

گر فرات اینجا چو دریا خون گریست

نی عجب، خورشید بر هامون گریست

مشفق کاشانی

 

تهیه و تنظیم: مهسا رضایی- ادبیات تبیان



/ 0 نظر / 15 بازدید