یک شعر از ویسلاوا شیمبورسکا به ترجمه سهراب رحیمی

زیر همان ستاره

مرا ببخش
زمان آن است
که تو را ضرورت بنامم
مرا ببخش، ضرورت
اگر اشتباه می‌کنم
امیدوارم خوشبختی بدبختی نشود
تا من آن را از آن خود بنامم
بگذار مرده‌ها فراموش کنند
که به زحمت در حافظه می‌درخشند
ببخش، زمان!
برای انبوه دنیای از دست رفته در ثانیه
ببخش عشق قدیمی
که من این گام تازه را برای اولین‌بار برمی‌دارم
ببخشید جنگل‌های دور
که من گل‌ها را به خانه می‌برم
ببخشید زخم‌های باز
که من انگشتم را سوراخ می‌کنم
ببخشید مرا، شما که جیغ می‌زنید از میان اعماق
برای لیست غذا روی میز
ببخشید همه‌ی شما در ایستگاه
برای خوابم ساعت پنج صبح
خنده‌های مرا ببخشید
امیدهای له‌شده
ببخشید کویرها
که من شما را
با یک قاشق آب هم
آبیاری نمی‌کنم
و تو ای کرکس
به همان شکل در همان قفس پس از سال‌ها
همیشه ساکن، خمیده؛ در همان نقطه
ببخش مرا، حتی اگر تو پر از کاه شده‌ای
ببخش مرا، درخت قطع شده، برای پایه‌های جدید میز
ببخشید سوال‌های بزرگ برای جواب‌های کوچک
ای حقیقت! زیادی مرا کاوش نکن
ای قادر متعال! به من سخاوت عطا کن
ای رمز هستی، تحمل کن تا من
سیم‌ها را از درون گاری‌ات بیرون بکشم
به من تهمت نزن، ای روح
زیرا به ندرت تو را پیش خودم دارم
ببخشید، ای همگی
از اینکه نمی‌توانم همه‌جا باشم
ببخشید از اینکه نمی‌توانم تک‌تک و همه شما باشم
می‌دانم تا آن زمان که زنده‌ام
نمی‌توانم کنار بیایم با این مساله
که من سر راه خودم ایستاده‌ام
ناراحت نشو، خطابه‌ی من
وقتی کلمات مطنطن را قرض می‌کنم
و آنگاه زحمت بسیار می‌کشم
تا آنها را ساده جلوه دهم

 

/ 0 نظر / 4 بازدید