عاشقانه-39

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ز شور عشق ندانم كجا فرار كنم

چكونه چاره ي اين جان بي قرار كنم

بسان بوته ي آتش گرفته ام ، در باد

كجا توانم اين شعله را مهار كنم ؟

تو را به سينه فشارم كه اوج پيروزي است

چه نازها كه به گردون ، به كردگار كنم ! . . .

 

فريدون مشيري

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
فاطمه

دل غریب من از گردش زمانه گرفت/به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت/شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع/شکست دل از دیده اشک دانه دانه گرفت/ز پشت پنجره ها دیدگان پر اشکم/سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت/نشان شعله و دود و نوای زهرا را /توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت/مصیبتی است علی را که پیش چشمانش/عدو امید دلش را به تازیانه گرفت/چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم/علی مراسم تدفین او شبانه گرفت/فراق فاطمه را بوتراب باور کرد/شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت