مقدمه‌اي بر شعر اجتماعي انقلاب

اطلاعات - رضا اسماعيلي - اگر بخواهيم به مرور تاريخچه شعر اجتماعي بپردازيم، بايد به عصر مشروطه يا «دوره بيداري»، برگرديم و به بررسي کارنامه ادبي شاعراني چون: ملک‌الشعراي بهار، فرخي يزدي، ميرزاده عشقي، عارف قزويني، نسيم شمال و ... بنشينيم. البته پيش از مشروطه نيز در شعر شاعراني همچون مسعود سعد سلمان و ناصر خسرو رگه‌هاي قابل تأملي از شعر اجتماعي قابل رديابي است. غزل معروف زير از فرخي يزدي که از طلايه داران شعر اعتراض عصر مشروطه است، نمونه اي شاخص از شعر اجتماعي انقلاب مشروطه است:


آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي


دست خود ز جان شستم از براي آزادي


تا مگر به دست آرم دامن وصالش را


مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي


با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز


حمله مي‌كند دايم بر بناي آزادي


در محيط طوفان زا، ماهرانه در جنگ است


ناخداي استبداد با خداي آزادي


شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار


چون بقاي خود بيند در فناي آزادي


دامن محبت را گر كُني ز خون رنگين


مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي


«فرخي» ز جان و دل، مي ‌كند در اين محفل


دل نثار استقلال، جان فداي آزادي


با انقلاب ادبي «نيما»، شعر اجتماعي در روندي تکاملي قابليت‌هاي بالقوه خود را به فعليت در آورد. نيما و پيروان او همچون: شاملو، فروغ و اخوان ثالث نيز در بالندگي و تشخص بخشيدن به شعر اجتماعي نقش غير قابل انکاري داشتند که در جاي خود بايد به آن پرداخت، اما در اين يادداشت کوتاه صرفاً به بررسي اجمالي شعر اجتماعي بعد از انقلاب مي‌پردازيم.


شعر اجتماعي بعد از انقلاب، ريشه در آرمان ها و ارزش هاي برآمده از بطن و متن انقلاب دارد، و بيشتر مُلهم و متاثر از آموزه هاي اصيل ديني، سيره نبوي و عدالت علوي است. شعري ارجمند و با صلابت که ريشه در شعارهايي چون:«برابري، برادري، حکومت عدل علي» دارد. چنان که حضرت امام خميني با تاکيد بر اين که نسخه اصلاح جوامع بشري «قيام به قسط» است، مي فرمايند:


«تمام انبياء از صدر بشر و بشريت، از آن وقتي که آدم(ع) آمده تا خاتم انبياء(ص)، تمام انبياء براي اين بوده است که جامعه را اصلاح کنند... غايت اين است که مردم قيام به قسط بکنند، عدالت اجتماعي در بين مردم باشد، ظلم ها از بين برود، ستمگري ها از بين برود، ضعفا به آنها رسيدگي شود، قيام به قسط شود.» (صحيفه امام، ج 51، ص 213)


البته نبايد فراموش کرد که اعتراض برآمده از بطن مکتب انتظار، بايد اعتراضي ايجابي و سازنده باشد، نه اعتراضي تخريبي و بازدارنده. در واقع اعتراضي که در «انتظار» ريشه دارد، اعتراضي از جنس «امر به معروف و نهي از منکر» است و هدف غايي و نهايي آن «افزايش ظرفيت نقدپذيري» جامعه براي حرکت به سمت اصلاحات اصيل اسلامي.


تاريخ شعر اجتماعي انقلاب


شکل‌گيري جريان«شعر اعتراض» بعد از پذيرش قطعنامه و بعد از پايان يافتن جنگ تحميلي نيز دقيقا درهمين راستا قابل تحليل و ارزيابي است. بعد ازپايان يافتن دفاع مقدس، شاعران متعهد و دلسوخته انقلاب که دلبسته امام و نظام مقدس جمهوري اسلامي بودند، زماني که احساس کردند شرايط فرهنگي، اجتماعي حاکم بر جامعه در مسيري غير از مسير پاسداشت ارزش ها و آرمان هاي بلند حضرت امام(ره) در حرکت است، در مقام يک «مصلح اجتماعي» به صحنه آمدند و با حنجره هاي غيرتمند خويش زبان به اعتراض گشودند، اعتراضي برآمده از بطن مکتب «انتظار».


البته اشاره به اين نکته ضروري است که بگوييم در دهه اول انقلاب(دهه شصت) نيز رگه هايي از شعر اجتماعي در بين آثار شاعراني چون «سلمان هراتي» قابل رديابي است، ولي در اين دهه هنوز از آن به عنوان يک جريان تثبيت شده نمي توان


نام برد. چنان که محمد کاظم کاظمي(شاعر و پژوهشگر معاصر) نيز در مقدمه اي


که بر کتاب «دادخواست» ــ که در بر دارنده گزيده اي از شعرهاي اجتماعي شاعران انقلاب است – نوشته، به درستي به اين مسئله اشاره کرده و گفته است:


«در دهة اول انقلاب‌، پرداختن به مسايل سياست و اجتماع به‌ گونه‌اي ديگر است‌. موضع‌گيري بيش تر شعرها به سمت دشمنان بيروني است و شايد به همين سبب‌، شاعران به ناهنجاري هاي دروني کمتر عنايت دارند. شايد هم اين کار نوعي تخريب از داخل به حساب مي‌آيد و در زماني که يک تهاجم خارجي آشکار در کار است‌، چندان به مصلحت دانسته نمي‌شود. شايد هم از اين روي است که اولين شعرهايي که رنگي از اعتراض هاي اجتماعي دارد، به سوي «ضدّ انقلاب‌» نشانه‌گيري مي‌کند و آن جبهه‌بندي معمول‌ِ آن سال ها را در نظر دارد؛ مثل«خيابان هاشمي‌« محمدرضا عبدالملکيان و «زمزمه جويبار» سلمان هراتي که هر دو در اين دفتر آمده است‌.


اما در هر حال‌، اينها نخستين جرقه‌هاي پيدايش چيزي است که ما امروز به عنوان شعر اعتراض مي‌شناسيم‌. لبه انتقاد البته متوجه ديگران است‌، ولي در اين ميان حرف هايي مطرح مي‌شود که چند سال بعد بر بعضي از خودي‌ها نيز قابل صدق است‌.چنان که در شعرهاي عليرضا قزوه و بعدها نسل سوم شعر اعتراض در دهه هشتاد ديده مي‌شود.»


شعر اجتماعي انقلاب به عنوان يک جريان قدرتمند و تثبيت شده، با پذيرش قطعنامه و پايان يافتن دوران دفاع مقدس متولد شد و در جان و جهان شعر انقلاب تداوم و استمرار يافت. از همين رو، کارنامه شعر اجتماعي انقلاب را بايد بيشتر در مقطع بعد از جنگ مورد کاوش و بررسي قرار داد. چرا که تا پيش از اين مقطع تاريخي، نمي توان از آن به عنوان يک جريان جاري و ساري در جان و جهان شعر انقلاب نام برد.


با اين حال، در دهه اول انقلاب نيز نمونه هاي قابل تاملي از شعر اجتماعي در کارنامه شعر انقلاب قابل بررسي است. براي نمونه شعر«زمزمه جويبار» از سلمان هراتي که از شاعران شاخص و برجسته نسل اول انقلاب است، به عنوان يک نمونه موفق از شعر اجتماعي دهه شصت قابل بررسي است. سلمان در اين سروده پرتپش و موضع مند، هنرمندانه به ترسيم سيماي سياه و غيرانساني جامعه «ارباب و رعيتي» پرداخته است. وي که خود يکي از زخم خوردگان نظام ستمشاهي است، در «زمزمه جويبار» به تداوم حاکميت ارزش هاي پوسيده ارباب و رعيتي در جمهوري نوپاي اسلامي که براي تحقق «عدالت علوي» بنا شده، شديداً معترض است:


«چرا عبدالله به شهر نيايد؟ / وقتي ارباب به ناموسش چشم دارد / مادر مي گويد: / چرا هنوز حق با ناصرخان است؟! / چرا سهم عبدالله / جريب جريب زحمت است و حسرت / و سهم ناصرخان / هکتار هکتار محصول است و استراحت؟ / مگر عبدالله، زير بوته به عمل آمده است / که صاحب هيچ زميني نيست؟ / پس چرا عبدالله فقط کاشتن را بلد است / و ارباب برداشتن را؟ / ما در مقابل آمريکا ايستاديم / اما چرا هنوز کيومرث خان خرش مي رود؟!»


(هراتي، سلمان، 1368، دري به خانه خورشيد، تهران، انتشارات صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، سروش)


و اما شعر دفاع مقدس در دوره بعد از جنگ به دو شاخه تقسيم مي‌شود:


1ـ شعر رسمي و سفارشي


2ـ شعر غيررسمي و خودجوش


منظور از شعر رسمي و سفارشي در اين دوران، شعري است که به نوعي گزارشگري و تاريخ‌ نگاري مي‌پردازد و فراز و نشيب‌هاي جنگ هشت‌ساله را به صورت مستند و با ذکر عمليات، مناطق عملياتي و ادوات و ابزار نظامي و جنگي با بياني آهنگين و منظوم، به روايت مي‌نشيند. سفارش‌دهندگان اين‌گونه از شعر معمولاً نهادها و ارگان‌هاي دولتي و نيمه‌نظامي هستند که با دغدغه ثبت تاريخ دفاع مقدس در اين وادي گام برمي‌دارند و براي ماندگاري اين تاريخ پرافتخار، شاعران را به ياري مي‌طلبند.


در اين گونه از شعر، ما شاهد خلق آثاري هستيم که بيشتر جنبه کاربردي دارند و به اقتضاي سفارشي بودن، کمتر از جوهره ناب شعري برخوردارند. مصداق شاخص اين شعرها، مثنوي‌هاي سرداران است که به انگيزه برپايي کنگره سرداران شهيد به شاعران انقلاب سفارش داده مي‌شود. از حق نبايد گذشت که هرچند زبان شاعران در اين مثنوي‌ها در پاره‌اي از موارد به ناگزير و به ضرورت، به تاريخ‌نگاري و گزارشگري باز مي‌شود، ولي در مجموع، فرازهاي شاعرانه و درخشان در اين آثار کم نيست. چرا که سرايندگان اين مثنوي‌ها، شاعراني از نسل اول و دوم انقلابند که کارآمدي و توانمندي خود را در عرصه شعر با صلابت و حماسي دفاع مقدس به اثبات رسانده‌اند. به عنوان نمونه،بخشي از مثنوي«عبور از صاعقه»، سروده شاعر متعهد و توانمند انقلاب «حسين اسرافيلي» را از مجموعه مثنوي سرداران با هم زمزمه مي‌کنيم:


کجاييـد خـوبان گلچيـن شده؟ که از خونتان عرش آذيـن شـده


کجاييـد اي ســـروهاي بلنـد؟ بـه طوف شما، جنگل احرام بند


چه کرديد با صخره و کوهسار؟ هلا، مـاه و خـورشيدتان وام‌دار!


شفق شرمگين از شط خـونتـان فـلـق، ليــلي‌آواي مجنـون‌تــان


هلا! عاشــقان جگر ســوختـه بر آتـش زده، بال و پَر سوخـته


چه گفتيد با زخـم در کـارزار؟ که شد آفتاب اين چنين شرمسار 


(حسين اسرافيلي، عبور از صاعقه، ص58)


در شاخه دوم شعر دفاع مقدس بعد از جنگ(شعر غيررسمي و خودجوش)، کم‌کم شاهد پيدايش و شکل‌گيري جرياني هستيم که بعدها توسط منتقدين و کارشناسان ادبي«شعر حسرت و اعتراض» نام مي‌گيرد. شعرهايي که ذيل اين عنوان قرار مي‌گيرند، عموماً شعرهايي با مضامين تند سياسي و اجتماعي هستند که در آنها شاعر، افق نگاه خود را به سراسر مرز ايران گسترش داده و به تحليل شرايط فرهنگي ـ سياسي بعد از جنگ پرداخته است.


شعر شاعران اين دوره، شعري است که در ميدان جنگ «فقر و غنا» و در زمانه کمرنگ شدن ارزش‌هاي انقلاب، اعلام موجوديت مي‌کند. شعري حيرت‌زده، پرخاشگر و معترض. معترض به استحاله فرهنگي، معترض به تبعيض و نابرابري‌هاي اجتماعي و اقتصادي، معترض به احياي فرهنگ سرمايه‌سالاري و افزايش فاصله‌هاي طبقاتي در جامعه، معترض به اشرافي‌گري و تجمل‌گرايي، معترض به خاموشي و فراموشي مردان جبهه و جنگ و بازماندگان شهدا و...


بديهي است که شعري از اين جنس، چندان مورد استقبال و توجه مسئولان و متوليان امر قرار نمي‌گيرد، مسئولاني که خود در به وجود آمدن اين وضعيت و دامن زدن به آن، بي‌تقصير نيستند. ولي عليرغم بي‌اعتنايي و سکوت مسئولان، اين‌گونه از شعر به خاطر برخورداري از ويژگي‌هايي چون سادگي، صداقت، صراحت، جسارت و همزباني با مردم، شديداً مورد استقبال عمومي قرا مي‌گيرد و مردم بر پيشاني آن مٌهر تأييد مي‌زنند. همين توجه و استقبال عمومي باعث مي‌شود که شاعران اين‌گونه شعرها، با جسارت و اعتماد به نفس بيشتري در اين عرصه گام بردارند و براي واگويه دردهاي اجتماعي و ترجمان زخم‌هاي نسل جبهه و جنگ، از يکديگر سبقت بگيرند.


در واقع، شاعراني که بعد از جنگ با اين رويکرد به سرودن شعر پرداختند، شاعران آرمانگرايي بودند که با شاخک‌هاي حساس خود، صداي بازگشت ابتذال و انحطاط را مي‌شنيدند و با توسل به اين شگرد مي‌خواستند جامعه را از


فرو افتادن در باتلاق «روزمرگي»‌و «روزمره گي» برهانند و آن را همچنان در صراط مستقيم آرمان‌گرايي و رسالت‌مداري به پيش ببرند. در واقع از اين شاعران بايد به عنوان شهيدان شاهد «عدالت» نام برد. شاعراني چون: احمد زارعي، سيدحسن حسيني، قيصر امين‌پور، محمد رضا عبدالملکيان، سيد عبدالله حسيني، عليرضا قزوه، سيدضياءالدين شفيعي و ....


قيصر امين پور، پرچمدار مبارزه با روزمرگي


«قيصر امين‌پور» جزو نخستين گروه از شاعراني بود که در دوره انفعال، از معبر «مقاومت مثبت»‌ زبان به اعتراض گشود و زنگ خطر ظهور پديده «روزمرگي»‌ را زير گوش فطرت خواب‌آلوده جامعه به صدا درآورد. قيصر، ما را ديگربار به «خويشتن خويش» ارجاع داد تا در فتنه‌خيز حوادث و آوار ناکامي‌ها و نامرادي‌هاي اجتماعي، هويت انساني خويش را از ياد نبريم؛ زندگي را لب طاقچه «عادت» به فراموشي نسپاريم و سرنوشت خود را به «هرچه باداباد» پيوند نزنيم، تا روزي در رهگذر لحظه‌هاي تکراري، ناممان در ستون «تسليتها» براي آيندگان به يادگار بماند!


خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري


شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري


لحظه‌هاي کاغذي‌ را، روز و شب تکرار کردن


خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي روبه پايين


سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري


با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته


خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده


خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري


عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي


پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري


رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم


شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها


خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد، باري


روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث


در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري


خيابان هاشمي، مانيفست ساده زيستي


شعر«خيابان هاشمي» که مي توان از آن به عنوان «مانيفست ساده زيستي» نام برد، سروده شاعر نام آشناي انقلاب محمد رضا عبدالملکيان از ديگر شعرهاي عدالت محور است که در کارنامه شعر اجتماعي انقلاب اسلامي از تشخصي ويژه برخوردار است. فرازي کوتاه از اين شعر را با هم مي خوانيم:


خيابان هاشمي


خياباني که مبل، در آن نمايشگاهي ندارد


و ساندويچ فروشي هايش


هميشه در غربت و کسالت زندگي کرده اند


خيابان ازدحام نانوايي ها


خياباني که شيريني دانمارکي نمي خرد


خياباني که جين نمي پوشد


خياباني که کراوات نمي زند


خياباني که مژه هاي طبيعي را دوست دارد


خياباني که لباسش را از تعاوني ها مي خرد


خياباني که لباس تنش را


براي سيل زدگان مي فرستد


خيابان هاشمي


خيابان پيکان هاي مُسن


خيابان هُل دادن ژيان


خياباني که بنز و بي.ام.و، با هراس تمام


از تيررس نگاهش مي گريزند...


منظومه مُرداب ها و آب ها


يکي ديگر از شاخص‌ترين شعرهايي که در آن روز و روزگار به خاطر برخورداري از همين ويژگي‌ها گُل کرد و مورد استقبال عمومي قرار گرفت، مثنوي «مرداب ها و آب ها» سروده زنده ياد«سيد حسن حسيني» بود که در اينجا براي تجديد خاطره، بخشي از اين شعر ارزنده و تأثيرگذار را با هم مي‌خوانيم:


ماجرا اين است: کم کم کميّت بالا گرفت


جاي ارزش هاي ما را ، عرضه کالا گرفت


احترام "يا علي" در ذهن ِ بازوها شکست


دست ِ مردي خسته شد ، پاي ترازوها شکست


فرق مولاي عدالت ، بار ديگر چاک خورد


خطبه هاي آتشين ، متروک ماند و خاک خورد


زير باران هاي جاهل ، سقف تقوا نم کشيد


سقف هاي سخت، مانند مقوا نم کشيد


با کدامين سِحر، از دل ها محبت غيب شد؟


ناجوانمردي هنر ، مردانگي ها عيب شد


خانه دل هاي ما را عشق، خالي کرد و رفت


ناگهان برق محبت ، اتّصالي کرد و رفت


سرسراي سينه ها را رنگ خاموشي گرفت


صورت آيينه، زنگار فراموشي گرفت


باغ هاي سينه ها از سروها خالي شدند


عشق ها خدمتگزار پول و پوشالي شدند


از نحيفي پيکر عشق ِ خدايي دوک شد


کلّه احساس هاي ماورايي پوک شد


آتش بي رنگ در ديوان و دفترها زدند


مُهر "باطل شد" به روي بالِ کفترها زدند


اندک اندک قلب ها با زرپرستي خو گرفت


در هواي سيم و زر گنديد و کم کم بو گرفت


غالباً قومي که از جان زرپرستي مي کنند


زمره بيچارگان را سرپرستي مي کنند


سرپرست ِ زرپرست و زرپرست ِ سرپرست


لَنگي ِ اين قافله تا بامداد محشر است


از ديگر شعرهاي شاخص ژانر اعتراض، شعر«مولا ويلا نداشت» سروده شاعر دردآگاه«عليرضا قزوه» بود که بعدها به همراه تعدادي ديگر از شعرهاي اجتماعي ـ سياسي او در مجموعه«از نخلستان تا خيابان» به دست چاپ سپرده شد. بازخواني فرازي از اين شعر خالي از لطف نيست:


مولا، ويلا نداشت


معاويه کاخ سبز داشت


پيامبر به شکمش سنگ مي‌بست


امام سيب‌زميني مي‌خورد


البته به شما توهين نشود


بعضي براي جنگ شعار مي‌‌دهند


و خودشان از جاده شمال به جبهه مي‌روند!


(مولا، ويلا نداشت، عليرضا قزوه، چاپ اول، صص 107 تا109)


شعر اجتماعي، در دهه هشتاد


در دهه هشتاد، شاهد ظهور نسلي ديگر از شاعران جوان آرمانخواه و عدالت طلب در عرصه شعر انقلاب اسلامي هستيم. شاعران جوان و پرشوري که با شبچراغ رهنمودهاي حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبري در مسير عدالت جويي گام


بر مي دارند. سروده هاي اين شاعران، مبتني بر «نقد درون گفتماني» و به نيت اصلاح و سامان بخشيدن به نابساماني ها و ناهنجاري هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي است. علي محمد مؤدب، محمد مهدي سيار، ميلاد عرفان پور و علي داودي را مي توان به عنوان نمايندگان شاخص شعر اجتماعي دهه هشتاد معرفي کرد.


در مجموعه شعر«رودخواني»سروده محمد مهدي سيار، جنسِ غزل «ميراث» از جنس شعر اعتراض است. در آيينه اين غزل خوش پرداخت مي توان سيماي «اعتراض شيعي» را به روشني به تماشا نشست:


اي دل تو که مستي - چه بنوشي چه ننوشي -


با هر ميٍ نا پخته نبينم که بجوشي


اين منزل دلباز نه غصبي ست، نه وقفي


ميراث رسيده ست به ما خانه به دوشي


دلسردم و بيزار از اين گرمي بازار


غم هاي دم دستي و دل هاي فروشي


رفته است ز ياد آن همه فرياد و نمانده ست


جز چند اذان؛ چند اذانِ در گوشي


نه کفر ابوجهل و نه ايمان ابوذر


ماييم و ميانمايگي عصر خموشي


ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز


در ما ندميده ست نه ديوي، نه سروشي


«سيار»درآخرين شعر اين دفتر نيز که يک رباعي اجتماعي است، بغض «هنوز و هميشه» شاعران آرمانخواه شيعي را که «عدالت» است، با تلخندي جگرسوز فرياد مي کند:


اين بسته کمر يکسره در خدمت ما...


آن خسته جگر در طلب راحت ما...


از «عدل» هزار قصه گفتند؛ ولي


جز «قسط» نشد آخر سر قسمت ما!


علي محمد مؤدب از ديگر شاعران آرمانخواه و دردآشناي روزگار ماست. شاعري که در«اعترافات تکان دهنده» خويش - خارج از چهارچوب هاي استاندارد شعر - مظلومانه، بغض هاي در گلو شکسته اش را در گوش زمين و زمان فرياد کرده است. وي براي روشن شدن اذهان در پانوشت اين شعر آورده است: «اين‌ها را شعر حساب نمي‌ کنم، مي‌خواهم حرفي بزنم!»


بيکارم من مي‌فهمي؟


بيکارم و از هيچ رنگي، حقوق نمي‌گيرم


پدرم بيمار است


هفتاد و پنج ساله


و در بوستان‌هاي مشهد بازنشسته نيست


(مجبورم بگويم کار مي‌کند


و صاحب کارها حق بيمه‌اش را نريخته‌اند


اميرحسين شش ساله است و کفش ندارد


پدرش، دوازده سال پيش معتاد شده است


وقتي که شانزده ساله بوده است


-با عرض معذرت از مجيد مجيدي!-


مجبورم بگويم مهدي بيست‌و پنج سالش است


اما هنوز فلج اطفال رهايش نکرده!




/ 0 نظر / 14 بازدید