خلوت انس

خون خدا
علیرضا بدیع

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را
کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل بندند
نشانه رفته ز هر چارسو ضریح تنت را
چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست، باغ پیرهنت را
دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را
تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را

ردّ خون
کیوان محب خسروی

ردّ خون دارد رگ گیلاس ها
خون غیرت می دود در یاس ها
لاله هفتاد و دو معنی می دهد
در کتاب ساقی احساس ها
عشق در سربازی میدان نبرد
سر بیندازد به جای تاس ها
پادشاه عاشقان در حکم دل
می کند رو، دست آخر، آس ها
شاه دین، مات رخ دلدارها
بوسه نیلوفران بر داس ها
در غم گلبرگ های کربلا
هر که بر دامن کشد الماس ها
در قیامت آبش از کوثر دهد
پادشاه آب ها، عباس ها

نمی خرد
دکترپویا کاشانی
مردِ خرد، تلاطمِ دریا نمی خرد 
طوفانِ شن به ساحتِ صحرا نمی خرد
هرچند رنگِ ریب رواج است،هوشیار
نقشِ ریا – اگرچه فریبا – نمی خرد
طرحی دگر نو آر که بیمار شهر ما 
دارویِ کهنه، بهر مداوا نمی خرد
غیرت نگر که مُرده آزاده مَردِ ما
جان از شفایِ دست مسیحا نمی خرد
این طرفه بین که یار، گلِ نازِ عشق را 
از دست غیر می خرد،از ما نمی خرد
بردم به دوست گوهر جان را و گفتمش: 
«من مفت می فروشم»، اما نمی خرد
این کاخِ ظلم و جور که بنیاد کرده ای 
ارزانیِ تو باد که «پویا» نمی خرد

دوست داشتن
محمدجواد محبت

به صدق دل خدا را دوست دارم
دل حاجت روا را دوست دارم
محمد(ص) در حقیقت جان جان است
من این جان دعا را دوست دارم
بهاری بی‌خزان روئیده در من
بهار آشنا را دوست دارم
صداها گاهگاهی دلنوازند
نوازش در صدا را دوست دارم
به هستی‌های عالم دارم ایمان
زمین، دریا، هوا را دوست دارم
حضور حسرت و دیدار و لبخند
دو تا از این سه تا را دوست دارم

کلافگی روز
مرجان لطفیان

اتاق کلافه
از این همه گره کور
هر روز صبح می‌شکافد
هر آنچه را که در رؤیای شبانه ام
بافته‌بودم
وقتی با خمیازه‌ای طولانی
حنجره‌ای زخمی‌ را نشانش می‌دهم
و او مدال‌های افتخاری را که
بر سینه دیوارش آویزان شده،به رخم می‌کشد
مدا‌ل‌هایی با عکس‌های ملکه‌ای جوان
ایستاده در پهنای سرزمین آرزوهایش
اتاق هر روز صبح
فاتحانه از غارتی دیگر برگشته
و.... زن
با خمیازه‌ای کشیده
به کوچکتر شدن سرزمینش
اعتراف می‌کند

زن شکوفه ها 
مژده شکوری

در من زنی می میرد
با رؤیا های خیس...
وسر از پیله در می آرد
زنی از جنس پروانگی...
زیبا، در هاله‌هایی رنگارنگ
در هم می آمیزم
رنگ‌هایی به رنگِ رنگین کمان را ...
و پیراهنی به تن خواهم کرد
ابریشمین و فاخر ...
و چرخ خواهم زد
رویاهای پُر از شکوفه را...

 

منبع : روزنامه اطلاعات

/ 0 نظر / 9 بازدید