دو شعر از روبرتو بُلاَنیو به ترجمه رباب محب

سگ‌های رومانتیک

آن روزها بیست ساله بودم وُ
دیوانه.
کشوری را از دست دادم
و رؤیایی یافتم.
تا رؤیا با من بود
دیگر هیچ چیز معنا نداشت؛
کار کردن، التماس،
سحرگاه درس خواندن
کنارِ آن سگ‌های رومانتیک.
رؤیا در اتاقِ خالی روحم می‌زیست.
اتاقی چوبی،
تاریک و روشن،
در یکی از ریه‌های گرمسیری.
گاه به درونم خم می‌شدم
و رؤیا را می‌دیدم: مجسمه‌ای ابدی
در فکرهای روان،
کرمِ سفیدی که لول می‌خورد
در عشق.
عشقی گریزان.
رؤیایی در رؤیا.
کابوس به من گفت: تو بزرگ خواهی شد.
تو تصویرِ درد و دهلیزهای پشت سرت را
به کناری خواهی زد.
تو فراموش خواهی کرد.
امّا بزرگ شدن جرم بود آن روزها.
پس گفتم من اینجایم. با سگ‌های رومانتیک
و همین جا خواهم ماند.

Sofie Podolski

کرخت: خسته،
به سرزمینِ سوفی رهسپار می‌شوم
آنجا که
هیچ؛ یک دایره است
آنجا که در بزم و سرور است
 قلبِ سنگی تو
شاهکار: استعاره‌ی
ماه؛ خزنده
در بیشه،
شکلی از
فراموشی: ماهی که
من از سیاهی چشم‌هایت
بیرون کشیدم.

/ 0 نظر / 5 بازدید