جدال کرم شب تاب با خورشيد

مرتضي گرجي - وقتي کرم شب تاب مي شنود که خورشيد از بزرگ‌نمايي او نزد خداوند شکايت مي کند، عصباني مي‌شود و خورشيد را به مجازات هاي مختلف تهديد مي کند و مي‌گويد كه تو را با فوت خاموش مي کنم يا هنگامي که در کسوف کامل رفتي، زمان را متوقف مي‌کنم که تو براي هميشه در لاک کسوف خودت زنداني شوي.‌ يا اين که تو را به صورت شهاب سنگ روانه جو زمين مي کنم که در جو بسوزي و نابود شوي. يا اين که تو را پرتاب مي کنم در سياه چاله يا مانند دوره بطلميوس، زمين را دوباره مرکز عالم مي کنم و تو و ستاره ها را مجبور مي کنم به دور زمين گردش کنيد و تهديدهاي شگفت انگيز ديگر...

شبي خورشيد با يزدان به مهتاب

بشد در گفت و گو از کرم شب تاب

دلش آزرده از آن کرم روشن

که پيراهن ز فسفر کرده بر تن

به آرامي بگفتا اي خداوند

شدم زاين کرمک شب تاب در بند

از اين کرمک بسي افسرده حالم

اسير غصه و رنج و ملالم

چو نام او نهاد ستند شب تاب

گمان دارد ز نور اوست مهتاب

به شب فانوسيان در جست و جويند

که شايد کرم شب تابي بجويند

ولي گويد به هر بام و به هر در

که با خورشيد من هستم برابر

خدا خورشيد را روشن کن روز

بفرمود و مرا کرم شب افروز

اگر فرمان دهد من جاي خورشيد

به روز آيم شوم همتاي خورشيد

انرژي بيش از خورشيد دارم

اگر لازم شود، آرَم به کارم

برون آورده پا را از گليمش

نمي بينم پشيماني و بيمش

چو خورشيد با خدا در گفت و گو بود

تمام گفت‌وگو را کرم بشنود

برآورد از ميان خاک فرياد

که دادي آبروي خويش بر باد

تمام حرف هايت را شنيدم

به گردون چون تو گمراهي نديدم

نمودي با خدا بلبل زباني

گمان بردي که از من در اماني

اگر من را تو دست کم بگيري

به بدبختي خود ماتم بگيري

تمام کرم هاي اين جهان را

تمام اختران آسمان را

صفاصف مي نمايم با تو دشمن

به اهريمن سپارم کارِ تو من

تو را با فوت خاموشت کنم من

چو شمع مرده مدهوشت کنم من

سپس در گور شيطان مي کنم خاک

جهان را از وجودت مي کنم پاک

ز گورت راه دوزخ مي سپاري

در آنجا مي کني شيون و زاري

به دوزخ اژدهاي آتشين دم

زند آتش به جان تو دمادم

تو مي گفتي که شاه کهکشانم

به سيارات خود پرتو فشانم

نديم من بدين سان شاه ترسو

ز ترس من شود هر شب به يک سو

شبي در مشتري سنگر بگيري

به درياها شبي لنگر بگيري

درون کهکشان چون تو هزاران

نمايند آسمان را نورباران

از آن روز ازل تا روز فرجام

به کار خويش سرگرم اند و آرام

مدار خويش را در پيش دارند

به خوبي سر به راه خويش دارند

که صوفي کهکشان ها را مدد کرد

صور را در کواکب او رصد کرد

اگر اکنون تو را اين افتخار است

که سرعت نور تو سيصد هزار است

مرا هم سرعت نور از تو کم نيست

از اين بابت مرا اندوه و غم نيست

به زودي مي روم در آسمان ها

سوي منظومه ها و کهکشان ها

نخستين راه من منظومه توست

که از کار تو بنيادش شده سست

کنم بيدار آن سياره هايت

سخن گويم ز مکر و حيله هايت

عطارد يار ديرين زمين را

بگويم راز هر افسون و کين را

به چنگي زهره با آن عشق پرشور

به آن مريخ جنگي و سلحشور

به گوش مشتري گويم حکايت

پس از آن با زحل سازم روايت

از آنجا مي روم سوي اورانوس

که او آيد مرا فوراً به پابوس

پس از آن سوي نپتون مي برم راه

تمامي را کنم از کارت آگاه

پلوتو گرچه او بس دور باشد

ز چشم مردمان مستور باشد

سوار نور خود سويش روم باز

به او هم آشکارا مي کنم راز

سپس با دب اکبر راز گويم

همان با دب اصغر باز گويم

سحابي ماژلان را بيگ و سمول

بگويم مکر تو از جزء تا کل

از آنجا مي روم به سوي عيّوق

به آرامي نه با کرنا نه با بوق

بود حجمش دو تا بالاتر از تو

ولي نورش هزاران برتر از تو

که ساکن هست شب در قدر اول

بگويم کار اين خورشيد مهمل

به آن اجرام گردان خدايي

زنم در عرش کوس روسوايي

که اين خورشيد همراه شما نيست

به گردون هست و از جنس شما نيست

تمام رازهايت مي کنم فاش

که شب ها مي روي همراه اوباش

زمستان چون برآيد فصل سرما

خانم خورشيد رود دنبال گرما

در آن شب ها ز هر کس گر بپرسي

ز سرما مي رود او زير کرسي

شب يلدا شب ولگردي اوست

که چون دارد بلندي داردش دوست

به هر جا مي رود او شب نشيني

خورد آجيل و ازگيل و شيريني

پس از آن مي رود جشن کريسمس

شرارت ها کند بي عقل و بي حس

به جشن ژانويه سرمست و شنگول

سر بابانوئل را مي زند گول

بدين سان گر کنم من گفت و گويت

به کيهان رفته ديگر آبرويت

ز افلاطون شناسي غار او را

و يا آکادميک رفتار او را

تو هستي جسم و من از جنس نورم

درون کهکشان ها در عبورم

تو در ديواره غار فلاطون

شبح بيني ز من از نور بيرون

کنم خورشيد را آنجا روانه

بمان در غار او تا جاودانه

تلسکوپ را که نيکو ساخت کپلر

رصد را نيک تر پرداخت کپلر

تلسکوپ را پي ديدار من ساخت

وليکن در فضاها کار انداخت

به کار آرند با آن فوت و فن را

که شايد در رصد آرند من را

هزاران کهکشان با آن رصد شد

رصد کردن مرا در کار رد شد

جهان را من خودم کردم رصدها

جدا کردم ز هم من خوب و بدها

اگر باشد تو را دانش ملازم

مرا ديدن تلسکوپ نيست لازم

تمام خاک ها مأواي من هست

تمام کهکشان ها جاي من هست

به هر جايي تو اين کرم شب افروز

تواني ديد در شب ها و در روز

بدان من در ره بيداري تو

براي دانش و هشياري تو

تو را در اندرومدا به زندان

بيندازم شوي در کار کوشان

که بعد از پنج ميليارد سال، دوري

تصادف مي کند با راه شيري

تو در دو کهکشان نابود گردي

به يک لحظه در آتش دود گردي

شگفتي ساختن آرم دوباره

فرو بندم برايت راه چاره

زمان خود را به دست من سپارد

گذشته حال و آينده ندارد

اگر خواهم شود آينده ماضي

وگر من حال خواهم هست راضي

زمان را مي برم اکنون عقب تر

زمين را مي نمايم بر تو سرور

تو را پرتاب سازم در گذشته

بيفتي در گذشته زار و خسته

که بطلميوس گفته درمجستي

زمين شد مرکز دنياي هستي

زمين را مرکز اجرام سازم

زخورشيدي تو را ناکام سازم

زمين خورشيد و تو سياره گردي

تو برگرد زمين آواره گردي

شوي خاموش و گنگ و سرد و در راه

بگيري نور وگرما از من و ماه

سپس انديشه اي ديگر نمايم

برم افسانه اي ديگر بکارم

سياست پيشه مي گردم به گردون

بسازم در سياست عقل افزون

چو رفتي در کسوف کامل خويش

فرو ماندي به ظلمت چون دل خويش

متوقف نمايم من زمان را

همه خورشيدها و آسمان را

کنم لاک کسوفت را چو زندان

هزاران سال خواهي ماند در آن

وگر خواهم نمايم کار ديگر

عيان سازم ز خود رفتار ديگر

به آساني شهاب سنگت نمايم

به نابودي هماهنگت نمايم

فرستم ناگهان سوي زمينت

که جو گويد در آنجا آفرينت

در آن جو زمين بيچاره گردي

بسوزي زود و تکه پاره گردي

مجازات دگر دارم برايت

که آن را مي گذارم پيش پايت

کمربند چه رنگارنگ کيوان

که شب ها هست زيبا و درخشان

کنم پرتابت آنجا در کمربند

شود کيوان ز ديدار تو خورسند

در آن گردش تو هم مانند تيتان

شوي يک ماه از اقمار کيوان

کمربند با يخ و سرماي بسيار

بگردد گرد کيوان همچو پرگار

کمربند زمهرير کهکشان است

در آنجا ريزه يخ دامن کشان است

تو در آن ريزه يخ هاي درخشان

تماشا کن فراوان شاد و خندان

چه صدها زير صفر آنجا بود سرد

تو هم يخ مي زني با ناله و درد

اگر درجست و جو هستي کزين جاي

روي جاي دگر بهتر از اين جاي

سيه چاله برايت جاي خوبي است

که نور آنجا نمايد در گذر ايست

فرو اندازمت در چاه و چاله

بگيري راه خود با آه و ناله

ببيني تو در آن دنياي تاريک

چه خواهد بود در فرداي تاريک

و يا شکل دگر سازم مجازات

ببيني نور خود هيهات هيهات

درون ماده تاريک افلاک

نگون سارت کنم بدبخت و غم ناک

انرژي هم شود تاريک چو ماده

ولي آن اين قدرها نيست ساده

کسي کو سر ز راز اين دو تاريک

به در آورد بايد گفت تبريک

اگر در اين دو تا تاريک رفتي

بدان اين را که تو رفتي که رفتي

اَبَر نو اختري با آن درخشش

که نورش کهکشان را داده پوشش

بگيرم در کناري از برايت

که گردد مدتي دولت سرايت

چو گشتي همره او پاره پاره

شوي سيارتاً(!) يک نوستاره

دگر از هيکل خورشيد خانم

نماند هيچ و از عالم شود گم

ز طوفان هاي خود من را مترسان

نمي گردم ز طوفانت هراسان

کجا بودي تو در هنگام مهبانگ

که من بودم خودم همگام مهبانگ

در آن آتش فشان داغ جوشان

که دنيا بُد شتابان و خروشان

و من در کار دنيا ساز بودم

به مهبانگ همره و همساز بودم

تو را من ساختم در کار مهبانگ

رها کردم به گردون گرد افلاک

در آن مهبانگ پس آتش برايت

در افشاندم شد اسباب بقايت

از آنجايي که صدها سال نوري

ز من همچون سحابي ها تو دوري

نمي داني تمام کهکشان ها

به هر جايي بَرَند از من نشان ها

نمي داني تو که اين کرم شب تاب

چگونه کهکشان ها را دهد تاب

اگر خواهد به يک آواز و يک بانگ

دوباره پيش آرد کار مهبانگ

دوباره در پي چند ثانيه باز

کند مهبانگ ديگر را سرآغاز

دگر آنجا نشان از کهکشان نيست

نشاني ديگر از خورشيدمان نيست

در آن مهبانگ داغ پيچ در پيچ

جهان را مي کنم من هيچ در هيچ

ز من بشنو نصيحت زود اکنون

خودت ز اين کهکشان افکن به بيرون

گر از سياره ها دلشوره داري

بدان دلشوره بيهوده داري

يکايک را به من با عشق بسپار

بگيرم گرد خود با مهر بسيار

خيالت باشد اي خورشيد راحت

به دنياهاي ديگر کن سياحت

نشينم جاي تو در مرکز نور

به عالم مي دهم فرمان و دستور

شوم من مرکز کل سماوات

تمام کهکشان ها را کنم مات

دَهَم آموزش آنها را ملايم

كه گردان دور من باشند دايم

تو در اين کهکشان راه شيري

بماني گر به دست من اسيري

به ديگر کهکشان خود ساز پنهان

برو بخشيدم اين بارت به يزدان

.

. روزنامه اطلاعات

/ 0 نظر / 69 بازدید