دو شعر از علی آبان (شفایی)*

آبان تمام شد

گفتم به تو در آیینه، باران تمام شد
گفتی به من در آیینه طوفان تمام شد
درگیر و دار پلک و نگاهی در آیینه
گفتم به خود که خواب پریشان تمام شد
حیرت شکفت در من و رفتم به سمت صبح
تا دور، دورتر که بیابان تمام شد
بادی وزید و برد مرا تا غروب‌تر
آنجا که عقل سر به گریبان تمام شد
یک کوه از تو و من و شیطان رمید و ریخت
دریاچه‌ی مثلث ایمان تمام شد


آمد کنار آینه، زن، گفت، گفت، ای
آقای بی‌خیال برو نان تمام شد
در گوش ساده‌ام دردی آشنا غریب
فریاد زد که دوره‌ی عرفان تمام شد
عشقی که «افتلت۱» به دلم هدیه کرده بود
در شهر بی‌قواره‌ی تهران تمام شد
وقتی که جشنواره‌ی پایان شروع شد
گفتم به خود در آینه، آبان! تمام شد
اکنون رسید نوبت عاشق‌شدن به سنگ
وقتی نماند، فرصت انسان تمام شد
* عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین و پیشوا
 ۱- با فتحه‌ی الف و کسره‌ی ت و ل، زادگاه شاعر است.

/ 6 نظر / 44 بازدید
مهدی

عاشق استاد آبان هستم.خدا حفظش کنه.انسان روشن فکری است.

مهدی

سلام استاد عزیز دوستد دارم . میخواستم سال نو را بهتون تبریک بگم. امیدوارم سال خوبی داشته باشید همراه با موفقیت و تندرستی. استاد میخیمد

دختر ماه

سلام... با این شعرها می شود یک عمر زندگی کرد.[گل][گل]

مه لقا

عالي بوووووووود من واقعا احترام خاصي براي دكتر قائلم. دوستون دارم..............

مهتاب

باید که برای رخ ماهت بتوانم یک صائب و یک مولوی از دل بتکانم من چند غزل از تو نگفتم که بمانی من چند غزل از تو شنیدم که بمانم به یاد غروب هامان در ساحل انتظار

عاشقتم استاد