آورده اند كه :

فتحعلي شاه قاجار گه گاه شعر مي سرود . روزي شاعر دربار را به داوري گرفت ، شاعر هم كه شعر را نپسنديده بود ، بي پروا نظر خود را باز گفت . فتحعلي شاه فرمان داد او را به طويله برند و در رديف چهارپايان به آخور بندند . شاعر دربار شاه ، ساعتي چند آن جا بود تا آن كه شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برايش خواند . سپس پرسيد : “ حالا چطور است ؟ “ . شاعر هم بي آن كه پاسخي بدهد ، راه خروج پيش گرفت . شاه پرسيد : “ كجا مي روي ؟ “ شاعر گفت : به طويله !

از سعدي تا آراگون ، دكتر جواد حديدی

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
sosan

سلام...البته طويله های زيادی داريم برای سرهای سودايی...من هم بسته ام خودم را به ميخ طويله ای...اسبم!!!!...اصطبل بهتر نيست؟؟؟...مطلب جالبی بود...ممنون که به تنهايی ام رونق داديد...سپاس...باز هم هرجايی های من و بهنام جاری اند اگر بخوانيد...بای!

salam be maa ham sar bezanin