مولانا؛ بشارت دهنده زندگی

در کودکی پدر او را «خداوندگار»‌ نامیده و او را به این نام می‌خواند. وی دریافته بود که فرزندش محمد، خداوندگار سخن خواهد شد. «مولوی» متولد سال 604 هجری قمری است که همزمان با تازش مغول به ایران به عرصه ادبیات زیستی و عرفانی پانهاد.

نامی که پدر بر او نهاد «خداوندگار» نامی از اوج بود از عواملی که او از آنها اطلاع داشت. چه خودشناور در دریای بیکران عرفان بود و شیوه‌های جذب و انگیزه‌های روحانی و رحمانی،‌ عرشی و خدایی و حالت‌های کم توجهی به مادیات و در عین حال شوق زیست و عشق به مردم و خلاقیت بیان در این وادی را در فرزند یافته بود. چنین بود که او را «خداوندگار» نامید.

غنای ظرفیت روحی و معنوی پدر آنقدر بود که به این درک رسیده بود که پسرش در آینده اعتلایی دارد که انسان‌ها را مجذوب خویش خواهد کرد و اسرار سعادتمندی زیست و ماوراء‌ زیست را به آنان خواهد آموخت.

این را شیخ فرید‌الدین عطار نیشابوری، عارف نام‌آور و شاعر بلند پایه ایران هم که از ادیبان سده هفتم و از فاضلان عالیقدر بود؛ در مولانا یافته و به پدر او بهاء‌‌الدین ولد فرموده بود: «زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند». در این ملاقات «مولوی» شش ساله بوده است.

به‌نظر می‌رسد که زندگی مولانا با زندگی پدرش در تفسیر و تعبیر روند زیست و عشق و عرفان او در هم آمیخته و برای شناسایی مولانا باید سیر زندگی پدر را نیز مرور کرد. باری بهاء‌الدین ولد که به او «سلطان‌العلما» می‌گفتند و نیز خداوندگار در تبلور و تلولؤ گوهر درخشان ادب پارسی و فراز و پرواز روح آدمی در سفینه فضایی روحانی و دینی و عرفان و نیز در عرصه فراخ دشت زندگی و سلوک و اخلاق نیک نفوذ مطلوبی داشته‌اند که نه تنها ایرانیان که افراد بیرون از مرز ایران مانند اروپا و ترکیه و سرزمین‌های دیگر علاقه‌مند و مجذوب اشعار گیرا او شده و هستند و مدفن او در قونیه زیارتگاه دوستداران عشق و عرفان و ادب و در یک کلام عاشقان مولانا گردیده است.

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر فنا نماند تک عمر بقا

عشق آب حیات است در این آب درا

هر قطره از این بحر حیاتیست جدا

خداوندگار از پدر آموزش‌های ارزنده در عشق و تصوف و عرفان آموخته و از آنجا که در ذات خود او هم ذخایر معنوی پرباری از خداشناسی و شناخت ماوراء‌ طبیعت وجود داشته با آثار فروزان و نافذی که در مثنوی و غزلیات شمس و رباعیات و سایر آثار خود از قبیل فیه مافیه باقی گذارد. در شور و جذبه افراد و تحول انسان‌ها نقش هنرمندانه‌ای داشته است. او از بدو زندگانی عرفانی و ادبی خود از سخنوران و متفکرانی است که نظام ارزشی و معنوی استواری در دنیای اسلام، ایران و جهان پی افکنده است. بدیهی است قبل از مولانا، سنایی و عطار در مسیر عرفان و گویش مثنوی بوده‌اند ولی مولانا کار آنها را به کمال رسانده است.

مولانا در مورد این دو شاعر گرانقدر می‌گوید:

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطار آمدیم

مولانا برای انسان ارج و قربی والا در جهان هستی قائل است او به انسان توحید و عرفان القا می‌کند و او را برای یک زندگی درخشان رهنمون می‌شود او انسان را به طرف عشق،‌سلوک مناسب انسانی، ایمان و صداقت راهنمایی می‌کند.

و بشارت‌‌دهنده زندگی است و سراسر دفترهایش از اهداف والای توحیدی پیامبر اسلام مشحون است در مثنوی‌اش که 26000 بیت را شامل است بندگان را به خداوند به طرز ویژه‌ای به منشا اصلی او که حقیقت محض است وصل می‌کند و در عین حال به او آداب زندگی می‌آموزد

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز

گرد هر بازار دل پر عشق و سوز

بوالفضولی گفت او را کی فلان

این چه می‌جویی به پیش مردگان

گفت من جویای انسان گشته‌ام

من نیابم هیچ حیران گشته‌ام

کی کند آن مست جز عدل و صواب

که زجام حق چشیده است او شراب

عفو کن ای عفو در صندوق تو

سابق لطفی و ما مسبوق تو

***

یاران یاران زهم جدایی مکنید

در سر هوس گریز پایی مکنید

چون جمله یکید دو هوایی مکنید

فرمود وفا که بی‌وفایی مکنید

***

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر فنا نماند تک عمر بقا

عشق آب حیات است در این درآ

هر قطره از این بحر حیاتیست جدا

***

مهر و رأفت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

***

زر و نقره چیست تا مفتون شوی

چیست صورت تا چنین مجنون شوی

مادرش مؤمنه خاتون که در خانه بی‌بی علوی (سیده‌ای که نسبش به حضرت علی (ع) می‌پیوست خوانده می‌شد) از شأن عرفانی و ادبی و بعدها در موعظه او بسیار مشعوف بوده و از او احساس افتخار می‌کرده است و به نظر می‌رسد که در رشد و بالندگی فرزند سهم مؤثر و بسزایی داشته است. مولانا بعد از فوت مادر با گوهر خاتون جوان دختر خواجه‌شرف‌‌‌الدین سمرقندی ازدواج کرده است. (سال 622)

در این سال او هم مرگ مادر را تحمل کرده است.

خداوندگار از پدر آموزش‌های مؤثری در شعر و عشق و سلوک و تصوف و فضیلت و دانش آموخته و ما ایرانیان اغلب بسیار متاسف هستیم که چرا آرامگاه مولانای بلخی در سرزمین و موطن او ایران نیست و درجایی که خارج از کشور است و در بادی نظر چه بسا که اشخاص او را زاییده و اهل همان سرزمین می‌دانستند که در آن مدفون است. ولی باید گفت که او کودکی بیش نبود که به اراده پدر که مردی معتبر و خطیبی والا و فاضل و انسانی کم‌نظیر بود و به دلائل تلخی که برای او پیش آمده بود، از جمله تازش مغول، از بلخ مهاجرت کرده و به بغداد و شهرهای دیگر و از آنجا به آسیای صغیر و سرانجام به قونیه رفته است.

قونیه واقع در حاشیه جنوب شرقی جلگه مرکزی آسیای صغیر تختگاه سلجوقیان روم بوده است و در عین حال جزو حوزه فرهنگی ایران بوده است. لازم به گفتن است در آن موقع در بلخ، ترک بعضی واجبات موجب مجازات می‌شد؛ هر چند مرتکب در ترک آن معذور باشد. از طرفی طرز تفکر قشری و تعصب‌های خشک بعضی داعیه‌داران دین و دانشمندان، او را می‌آزرد. او ترک دیار را از این جهت برای خود لازم دانست تا با آرامش فکری بتواند به نشر عقیده مقدس خود بپردازد. روح مسالمت جو، رأفت و احساس بخشندگی که در نهاد او وجود داشت، این خشونت‌ها را بر نمی‌تافت.

پدر مولانا اهل بلخ بود و در خراسان و مولانا نیز مولدش همین شهر بوده است، در زمان محمد خوارزمشاه و نیز توأم با بیم تازش مغول، دلبستگی مردم به سلطان‌العلما و تاثیر کلام و جاذبه‌های معنوی او موجب گردید تا در دل خوارزمشاه هراس و دهشتی پدید آید و این امر سبب شود تا بهاءولد از این شهر به قونیه مهاجرت کند.

بهاءولد (سلطان‌العلما) از دانشمندان و فضلای زمان، از واعظان و از بزرگان صوفیه و در پی افکار و آراء‌ احمد غزالی، از فیلسوفان سده پنجم و صاحب کتاب «کیمیای سعادت» بود. مردم بلخ براو گرویده و مجذوب او بودند. نوشته‌‌‌اند که بهاء ولد به‌واسطه رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار ندید و ناچار هجرت اختیار کرد و گویند سوگند یاد نمود تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته به شهر خویش باز نگردد.

هم در این سفر است که در مسیر خود به ملاقات شیخ‌ عطار در نیشابور نائل شد و شیخ عطار اسرار‌‌نامه را که سروده خودش بود به مولانا «خداوندگار 6 ساله» مرحمت کرد و این نامه در احساس و ذوق مولانای جوان اثر نیکی باقی گذارد.

به‌هر حال بهاء‌الدین ولد به اتفاق خانواده و یاران بعد از سفری به بغداد و شهرهای دیگر و بعد از زیارت خانه خدا به «قونیه» آمد. در قونیه برای بهاء‌الدین ولد مدرسه‌ای بزرگ ساختند. او در این مدرسه به تدریس علوم دینی و عرفان مشغول شد شاگردان زیادی در درس او گرد آمدند. مولانا هم در زمره این شاگردان بود. تا سال628 که مولانا جوان 24

قبیل فیه مافیه باقی گذارد. در شور و جذبه افراد و تحول انسان‌ها نقش هنرمندانه‌ای داشته است. او از بدو زندگانی عرفانی و ادبی خود از سخنوران و متفکرانی است که نظام ارزشی و معنوی استواری در دنیای اسلام، ایران و جهان پی افکنده است. بدیهی است قبل از مولانا، سنایی و عطار در مسیر عرفان و گویش مثنوی بوده‌اند ولی مولانا کار آنها را به کمال رسانده است.

مولانا در مورد این دو شاعر گرانقدر می‌گوید:

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطار آمدیم

مولانا برای انسان ارج و قربی والا در جهان هستی قائل است او به انسان توحید و عرفان القا می‌کند و او را برای یک زندگی درخشان رهنمون می‌شود او انسان را به طرف عشق، سلوک مناسب انسانی، ایمان و صداقت راهنمایی می‌کند.

او بشارت دهنده زندگی است و سراسر دفترهایش از اهداف والای توحیدی پیامبر اسلام مشحون است، در مثنوی‌اش که 26000 بیت را شامل است، بندگان را به خداوند به طرز ویژه‌ای به منشا اصلی او که حقیقت محض است وصل می‌کند و در عین حال به او آداب زندگی می‌آموزد:

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز

گرد هر بازار دل پر عشق و سوز

بوالفضولی گفت او را کی فلان

این چه می‌جویی به پیش مردگان

گفت من جویای انسان گشته‌ام

من نیابم هیچ حیران گشته‌ام

کی کند آن مست جز عدل و صواب

که ز جام حق چشیده است او شراب

عفو کن ای عفو در صندوق تو

سابق لطفی و ما مسبوق تو

***

یاران یاران ز هم جدایی مکنید

در سر هوس گریزپایی مکنید

چون جمله یکید دو هوایی مکنید

فرمود وفا که بی‌وفایی مکنید

***

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر فنا نماند نک عمر بقا

عشق آب حیات است در این آب درآ

هر قطره از این بحر حیاتیست جدا

***

مهر و رأفت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

***

زر و نقره چیست تا مفتون شوی

چیست صورت تا چنین مجنون شوی

مادرش مؤمنه خاتون که در خانه بی‌بی‌ علوی (سیده‌ای که نسبش به حضرت علی(ع) می‌پیوست) خوانده می‌شد، از شأن عرفانی و ادبی و بعدها در موعظه او بسیار مشعوف بوده و از او احساس افتخار می‌کرده است و به نظر می‌رسد که در رشد و بالندگی فرزند سهم موثر و بسزایی داشته است. مولانا بعد از فوت مادر با گوهر خاتون جوان دختر خواجه شرف‌الدین سمرقندی ازدواج کرده است (سال 622).

در این سال، او هم مرگ مادر را تحمل کرده است.

خداوندگار از پدر آموزش‌های موثری در شعر و عشق و سلوک و تصوف و فضیلت و دانش‌آموخته و ما ایرانیان اغلب بسیار متاسف هستیم که چرا آرامگاه مولانای بلخی در سرزمین و موطن او ایران نیست و در جایی خارج از کشور است و دربادی نظر چه بسا که اشخاص او زاییده و اهل همان سرزمین می‌دانستند که در آن مدفون است.

ولی باید گفت که او کودکی بیش نبود که به اراده پدر که مردی معتبر و خطیبی والا و فاضل و انسانی کم‌نظیر بود و بدلائل تلخی که برای او پیش آمده بود از جمله تازش مغول، از بلخ مهاجرت کرده به بغداد و شهرهای دیگر و از آنجا به آسیای صغیر و سرانجام به قونیه رفته است.

قونیه واقع در حاشیه جنوب شرقی جلگه مرکزی آسیای صغیر تختگاه سلجوقیان روم بوده است و در عین حال جزو حوزه فرهنگی ایران بوده است.

لازم به گفتن است که در آن موقع در بلخ، ترک بعضی واجبات موجب مجازات می‌شد. هر چند مرتکب در ترک آن معذور باشد. از طرفی طرز تفکر قشری و تعصب‌های خشک بعضی داعیه‌داران دین و دانشمندان او را می‌آزرد. او ترک دیار را از این جهت برای خود لازم دانست تا با آرامش فکری بتواند به نشر عقیده مقدس خود بپردازد. روح مسالمت‌جو، رأفت و احساس بخشندگی که در نهاد او وجود داشت این خشونت‌ها را برنمی‌تافت.

پدر مولانا اهل بلخ بود، در خراسان و مولانا نیز مولدش همین شهر بوده است. در زمان محمد خوارزمشاه و نیز توأم با بیم تازش مغول. دلبستگی مردم به سلطان‌العلما و تاثیر کلام و جاذبه‌های معنوی او موجب گردید تا در دل خوارزمشاه هراس و دهشتی پدید آید و این امر سبب شود تا بهاء ولد از این شهر به قونیه مهاجرت کند.

بهاء ولد (سلطان العلما) از دانشمندان و فضلای زمان، از واعظان و از بزرگان صوفیه و در پی افکار و آراء احمد غزالی از فیلسوفان سده پنجم و صاحب کتاب «کیمیای سعادت» بود. مردم بلخ بر او گرویده و مجذوب او بودند.

نوشته‌اند که بهاء ولد به واسطه رنجش‌خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار ندید و ناچار هجرت اختیار کرد و گویند سوگند یاد نمود تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته به شهر خویش بازنگردد.

هم در این سفر است که در مسیر خود به ملاقات شیخ عطار در نیشابور نائل شد و شیخ عطار اسرارنامه را که سروده خودش بود به مولانا «خداوندگار 6 ساله» مرحمت کرد و این نامه در احساس و ذوق مولانای جوان اثر نیکی باقی گذارد.

به هر حال بهاءالدین ولد به اتفاق خانواده و یاران بعد از سفری به بغداد و شهرهای دیگر و بعد از زیارت خانه خدا به «قونیه» آمد. در قونیه برای بهاءالدین ولد، مدرسه‌ای بزرگ ساختند. او در این مدرسه به تدریس علوم دینی و عرفان مشغول شد.

شاگردان زیادی در درس او گرد آمدند. مولانا هم در زمره این شاگردان بود. تا سال 628 که مولانا جوان 24ساله‌ای بود. پدرش در قونیه فوت کرد.

او را به دستور وزیر ایرانی پادشاه سلجوقی در بهترین مکان‌ها به خاک سپردند و بارگاهی برای او ساختند.

در این زمان برهان‌الدین محقق ترمذی که از عرفا و سالکان بزرگ و از همفکران و یاران بهاءالدین ولد بود، به قونیه آمد و در جایگاه تدریس بهاء‌الدین ولد قرار گرفته به تدریس اشتغال یافت. با آن که دوستداران مولانا می‌خواستند که او تدرس پدر را بر عهده گیرد ولی با ورود سید محقق ترمذی این برنامه تحقق نیافت. چه محقق خواستار آن بود که مولانا تحصیلاتش را تکامل بخشد از اینرو مولانا عازم حلب و دمشق شد. او در هر دیدار با مولانا درس‌ها و آموزه‌ها و نکته‌های نغزی به مولانا می‌آموخت.

مولانا حدود 7 سال در دمشق و حلب بود و سپس به قونیه سرزمین آرامگاه پدر بازگشت. در این زمان او همچنین به ریاضت مشغول شد و با اجازه محقق تدریس را شروع کرد و نزدیک پنج سال به تدریس علوم دینی پرداخت و حدود 400 شاگرد در درس او جمع شدند.

محقق ترمذی بعد از ده سال که از گذشت، مرگ بهاءالدین ولد (سلطان‌العلما) سپری شد، درگذشت. بعد از وفات او را در خانقاه خودش دفن کردند. مولانا در مراسم سوگ او، با ارادت و حزن انبوهی شرکت کرد .

او در این زمان 34 ساله بود و تدریس وسیعی را برعهده گرفت. گفته‌اند که اکثر دانشمندان، او را مثل پیامبری می‌نگریسته و می‌ستودند.

در سال 642 در زندگی مولانا تحول عظیمی بوجود آمد و آن دیدار با شمس تبریزی (شمس‌الدین محمد فرزند علی فرزند ملک) بود. شمس از اهالی تبریز بود. عارفی شوریده که مولانا درباره او گفته است؛ «شمس تبریز تو را عشق شناسد، نه خرد» و این بدان معناست که «عشق» که شور و حالی است در عارفان و اهل تصوف، در شناسایی خدا و جهان حقیقت مقامی بالاتر از «خرد» دارد.

شمس تبریزی در سال 642 بود که به قونیه وارد شد و بعد از دیدار وی بارقه‌ای که از شناسایی حقیقت در بین او و مولانا ایجاد شده بود، به مدت 16 ماه با مولانا همنشینی و مصاحبت داشته است.

مولانا از این دیدار تأثیر وافری یافت و آثار پر جاذبه شمس در او شیفتگی و در نتیجه خلاقیت ادبی و عرفانی رفیعی ایجاد کرد. این دیدار مولانا را حیرت‌زده کرده و این حیرت تا پایان عمر دست از سر او برنداشت.

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغز است و چه خوب است چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آنجاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان‌سان که نچیدیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

خورشید معنوی عشق شمس تبریز، شراره‌های درخشانی بر جان شیفته به حقیقت مولانا افکند و آثاری از او به وجود آورد که مردمان را به حیرت فرو برد و عرفانیان و ادب‌دوستان را به شگفتی وا داشت.

در مدت این 16 ماه که 40 روز از آن را مولانا با شمس به تنهایی بسر برده در زیج این ستاره درخشان خدایی به مدارجی از عشق و عرفان و شوریدگی در راه حقیقت و وصول به دنیای معنوی و الاهی دست یافته است هم بعد از این زمان اشعار نغزی در توجه به مظاهر عشق و نمودهای الهی و برکت زندگی روحانی با مایه جذب و گیرایی از شمس‌الحق تبریزی سروده که به ادبیات فارسی غنائی بیکران بخشیده و همین امر است که دنیایی را مجذوب خود ساخته است:

ای رستخیز ناگهان و بی‌رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح رندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی امید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتهی هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه‌ها آراسته

هم‌خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده رها

***

ولی از آنجا که این دوستی و مصاحبت، مریدان را از مولانا دور می‌کرد؛ آنها با او سر ناسازگاری گذاشته و رفتاری کردند که این امر باعث شد وی بعد از مدت 16 ماه از قونیه به طرف دمشق حرکت کرده و مولانا را در حسرت و آرزوی دیدار و مصاحبت خود باقی گذارد. در این زمان سروده‌هایی چنین دارد:

بی‌همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌شود.

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی تو بسر نمی‌شود

مولانا شعرهای گیرا و دلنشین در هجران این یار متنفذ عقل خروش می‌کند و والای خود که چون گوهری نفیس برای او ارزش داشت سروده است که جزو گنجینه‌های ازنده ادبی و عرفانی ما محسوب می‌شود:

این نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن وای از تو خندان باغها

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا

ای فتنه روم و حبش حیران شدم کین بوی خوش

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

بر سینه‌ها سینا ستی بر جانهائی جانفزا

***

مولانا در این هجران، بسیار رنج برده و اشعار پرشوری سروده است. از هنگامی که مولانا جلال‌الدین احساس کرد که شمس تبریزی آن مصاحب والامقام و شورانگیز در دمشق است، پیام‌ها و نامه‌های مشتاقانه‌ای برایش فرستاد.

اطرافیان خداوندگار از رفتاری که کرده بودند پشیمان شده و پوزش خواستند سپس مولانا فرزند خود سلطان ولد را به سوی دمشق برای بازآوردن شمس فرستاد.

شمس تبریزی در سال 644 با حدود بیست نفر از مریدان و یاران مولانا که از همراهان فرزند او بودند به قونیه بازگشت به یقین در همین زمان است که مولانا می‌سراید:

بهار آمد بهار آمد بهار مشگبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راه و روح آمد

خرامان ساقی مهر و به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

آن مرد حق این بار نیز با خامی و خشونت بعضی از یاران تنگ نظر مواجه شد و در سال 645 هجری قمری ناگهان از شهر خارج شد و دیگر معلوم نشد که به کجا رفته است.

در پی این حادثه مولانا پس از کاوشی مجّدانه و بدون نتیجه در ادامه دوری این یار ارجمند به حیرانی و سرگشتگی دچار شد و گویند تا پایان عمر در این حال باقی ماند.

بسیاری از اشعار او که به عنوان غزلیات شمس شهرت دارد،‌ حاصل همین هجران و شوریدگی است. در این مجموعه، کلام مولانا از درد هجران و از شوق دیدار معشوقی معنوی و روحانی سخن‌سرایی می‌کند که این شوق و شور اتصال به جهان حقیقت و حقیقت جهان دارد.در این زمان چنین سروده‌هایی دارد:

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین

بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

و گر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که بجادویی و افسون

بزند گره بر آب و ببندد او هوا را

بمبارکی و شادی چو نگار من بیاید

بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را

ادامه دارد

/ 0 نظر / 227 بازدید