دو غزل از غلام حسن اولاد

فریاد ایستاده

یک قطره اشک ساده برایم بیاورید
از چشم خویش باده برایم بیاورید
وقتی که می‌روید به صحرای دور دست–
پای پیاده ، جاده برایم بیاورید
تا کوچه‌های کودکیم را سفر کنم
پای مرا پیاده برایم بیاورید
آنجا عروسکی‌ست که از خنده‌اش بلند-
دستی به دل نهاده ... برایم بیاورید
با دست‌های خاکی‌تان در هوای عشق
سر را به باد داده برایم بیاورید
آن نامه را که می‌رود این‌سان به سوی دوست-
با مُهرِ سرگشاده برایم بیاورید*
بر گردن شماست، اگر سیر از آن شدید
دستی که اوفتاده برایم بیاورید
یک خُرده بوی غیرت مردان ایل را
بی‌سوءِاستفاده برایم بیاورید
این مرد ساده تا بنشیند به جای خود
فریادِ ایستاده برایم بیاورید
تا ردّ آن ستاره دنباله‌دار را ...
تنها، کمی اراده برایم بیاورید
*ای نامه که می‌روی به سویش...

فرهیختگان

/ 1 نظر / 19 بازدید
زهرا انوشیروانی

سلام.لذت بردم.بسیار زیبا بود.خوشحال می شوم اگر به وبلاگ من هم سری بزنید.