وه ! چه فرخنده شبي بود :

من ، غرق در احساس خوب شاعران بودم

من سراپا گوش بودم تا چيزي بياموزم . همه ي شاعران جمع بودند . حتي ولتر و جبران خليل جبران هم حضور داشتند . ولتر مي گفت : شعر ، موسيقي روح هاي بزرگ و حساس است . جبران خليل جبران هم گفت : من آمده ام تا حرفي بگويم… عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود ، جز در لحظه ي جدايي … عشق رازي است مقدس …

نظامي (1) با نام خدا آغاز كرد :

اي نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كي كنم باز

رابعه (2) از انتهاي كلبه فرياد زد :

عشق او باز اندر آوردم به بند

كوشش بسيار نامد سودمند

ابوسعيد (3) سخن رابعه را قطع كرد و گفت :

با عشق تو در خاك نهان خواهم شد

با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد

قوامي (4) هم ادامه داد :

دل عاشق ز بيم جان نترسد

گرش كار افتد از سلطان نترسد

خواجو (5) هم گفت :

گفتا سر چه داري ، كز سر خبر نداري

گفتم بر آستانت دارم سر گدايي

…....

محمد رضا (6) پرسيد :

تو در نماز عشق چه خواندي كه سالهاست ،

بالاي دار رفتي و

…........................................

مسعود (7) پاسخ داد :

بي جرم نگر كه چون درافتادم

داني كه كنون چگونه حيرانم

ناگهان بغض سنايي تركيد :

جهان پر درد مي بينم دوا كو ؟

دل خوبان عالم را وفا كو ؟......

ناصر خسرو خشمگين شد و فرياد زد :

نكوهش مكن چرخ نيلوفري را

برون كن ز سر باد خيره سري را

خيام هم اين گونه سر داد :

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو خواني نه من

با شنيده شدن صداي سرفه ي رودكي سمرقندي ، سكوت عجيبي بر كلبه ام حكمفرما شد . او گفت :

كنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بيار ، كه وقت عصا و انبان بود

حالا نوبت به حكيم ابوالقاسم فردوسي رسيده بود تا خودش و شاهنامه را معرفي كند :

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجم زنده كردم بدين پارسي....

خاقاني (8) با حالت احترام گفت :

آمد نفس صبح و سلامت نرسانيد

بوي تو نياورد و پيامت نرسانيد...

مولوي بالاخره سكوت طولاني مدت خود را شكست :

مرده بدم ، زنده شدم ، گريه بدم ، خنده شدم

حافظ با لهجه ي شيرازي آهي كشيد و گفت :

درد عشقي كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

در اين لحظه ، اشك از چشمان همشهري او ، شيخ اجل سعدي سرازير شد ، او زير لب زمزمه كرد :

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران

كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

ديگر شاعران حاضر در كلبه نيز به نوبت ، اشعار خود را زمزمه كردند :

صائب تبريزي : به آسمان نرسد هر كه خاك پاي تو نيست

هاتف اصفهاني : چه شود به چهره ي من ، نظري براي خدا كني

فروغي بسطامي : كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را ؟

علي اكبر دهخدا : ياد آر ، ز شمع مرده ، ياد آر !

فريدون مشيري : بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم

مهدي اخوان ثالث : سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، سر ها در گريبان است .

استاد شهريار : آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

سهراب سپهري :

به سراغ من اگر مي آييد ، نرم و آهسته قدم برداريد ،

تا مبادا كه ترك بردارد ، چيني نازك تنهايي من

سياوش كسرايي : من در صدف تنها ، با قطره اي باران ، پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را

ملك الشعراي بهار گفت : قصيده اي بسيار طولاني سروده ام در وصف بهار ، وليكن وصيت كرده ام تا زنده ام آن را انتشار ندهند . ايرج ميرزا بلافاصله گفت : از خداي سبحان مي طلبيم تا به حضرت مستطاب عمر نوح (ع) عطا فرمايد ! با شنيدن اين جمله صداي خنده ي شعرا در كلبه ام پيچيد

اما وحشي (9) بسيار ناراحت بود . انتظار داشت قبل از شعراي معاصر ، نوبت به او مي رسيد . برخاست و بدون خداحافظي به سمت درب خروجي كلبه ام رفت . سهراب ، اخوان ثالث ، فريدون مشيري ، محمدرضا شفيعي كدكني و استاد شهريار از وي خواستند كلبه را ترك نكند و تا صبح در جمع شعرا بماند ، اما وحشي آهي كشيد و گفت :

دل نيست كبوتر ، كه چو برخاست نشيند

از گوشه ي بامي كه پريديم ، پريديم

محمدرضا (6) گفت :

 به كجا چنين شتابان ؟ سفرت به خير اما ، تو و دوستي خدا را ،

چو از اين كوير وحشت ، به سلامتي گذشتي ،

 به شكوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را

فريدون (10) با وحشي دست داد و گفت :

 دست در دست كسي ، يعني پيوند دو جان ،

دست در دست كسي ، يعني پيمان دو عشق

از انتهاي كلبه ، صدايي به گوش مي رسيد :

مي تراود مهتاب ، مي درخشد شبتاب ، نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

همه به پدر شعر نو خيره شدند . منتظر و مشتاق بودند تا نيمايوشيج ، برخي از اشعارش را براي حاضرين بخواند . اما او به احترام بزرگان شعر و ادب فارسي از جاي برخاست و گفت :

كس چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ...

از صداي احسنت ! احسنت ! و كف زدن هاي ممتد يكصد شاعر از خواب پريدم . صداي اذان ، از بلندگوي مسجد محل به گوش مي رسيد . بوي عطر گلهاي بهاري ، مشام را نوازش مي كرد . نوبت رسيد به دو ركعت نماز عشق و باز هم كار و تلاش و اميد به فردايي بهتر

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران ، يكشنبه 16 شهريور 1382

(1)-نظامي گنجوي ( قرن ششم )

(2)- نخستين شاعره ي زن فارسي ( قرن چهارم )

(3)- ابوسعيد ابوالخير ( قرن چهارم )

(4)- قوامي رازي ( قرون چهارم و پنجم )

(5)- خواجوي كرماني ( قرن هشتم )

(6)- محمدرضا شفيعي كدكني

(7)- مسعود سعد سلمان ( قرن پنجم )

(8)- خاقاني شرواني ( قرن ششم )

(9)- وحشي بافقي ( قرن دهم )

(10)- شادروان فريدون مشيری

مهندس صادق : بسيار بسيار از گردآوردی اشعار شاعران سرزمين مان که در حقيقت سرمايه های ادبيات پارسی هستند، در قالب يک داستان لذت بردم .

/ 6 نظر / 6 بازدید
هادی منتخبی

سلام دوست عزيزم. خبر قرار عمومی(و کمک به مهرانه) رو در وبلاگ من بخونيد. در ضمن اگر مايل به تبادل لينک يا لوگو هستيد برام پيام بذاريد.

صادق

سلام مهندس صدری زاده خوش ذوق. بسيار بسيار از گردآوردی اشعار شاعران سرزمين مان که در حقيقت سرمايه های ادبيات پارسی هستند، در قالب يک داستان لذت بردم. دست شما درد نکنه. اگر ما کم سر می زنيم ببخشيد. حقيقتش اينست که مشغله کاری بعضی اوقات اجازه نمي دهد حتی کانکت شویم تا بخواهیم جواب محبت دوستان را بدهیم. با اجازه

badri

سلام:سفرخوش بگذرد.سلام مرا به اصفهان عزيزم برسانيد.اگر فرصت کرديد سری هم به قهوه خانه هتل عباسی بزنيد.يا حق.

badri

سلام:اگرچه حتما درسفرهستيد ولی به هر حال تولد مولای موحدين برشمامبارک.............ياعلی

داوطلب کنکور 82

باسلام جناب آقای مهندس صدری زاده .ماشالا در اين زمينه هم سر هستين.يه سری از کتابهای خليل جبران رو مطالعه کردم.لذت بردم. موفق باشيد.

با شتاب به پیش

گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق--کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی