دو شعر از مهران چهرازی

انفجار

زیبا نیست بهار برای پرنده‌ای
که صدایش را از یاد برده 
و درختی که میوه‌هایش را 
از سر گرسنگی خورده است
از بهار چیزی نمی‌فهمد 
زندگی‌ام 
چراغی‌ست که رنگ سبزش را گم کرده
نهنگی دریا زده‌ام 
که آوازم تمام کشتی‌ها را غرق می‌کند
من: پروانه‌ای در فرودگاه
لبخندی  در جنگ
سکوتی که فریاد را می‌درد
در  من قطاری واگن به واگن 
                      منفجر می‌شود
زنی باردار گرسنگی‌ست 
و مردی گیسوان مرگ را می‌بافد
در  من 
کودکی را که خودکشی کرده
با رنگ آسمان دفن می‌کنند 
و زندگی چیزی نیست 
        جز تبلور تدریجی مرگ
وهم شکننده‌ای‌
که رویاهایت را تباه می‌کند 
و سایشی که بر شانه‌ات احساس می‌کنی
نه دست کسی 
بال‌های دلتنگی‌ست
آیا زمان در ساعت پنج  عصر ایستاده است؟
     شادی دهانی برای حرف‌زدن دارد؟
آیا فردا به جای ما
زخم‌های گشوده سخن خواهند گفت؟

فرهیختگان

/ 0 نظر / 2 بازدید