فردا

باز‌ای فردا صدایت می‌زنم

گر چه با دیروز هم آوا منم

زخم‌هایی بر رگ روحم نشست

زخمه‌هایی نیز بر تار تنم

زخمه‌ها با دل هم آوا می‌شوند

اشک شوقم می‌چکد بر دامنم

جام دیروزینه سرشار از تهی

باده‌ای از جامِ «اکنون» می‌زنم

آفتاب عشق می‌بارد مدام

و حمام عشق می‌گیرد تنم

رخت روحم بند بازی می‌کند

آفتابی می‌شود پیراهنم

شهروند شهر مستی بوده ام

با جناب عشق من هم میهنم

اسماعیل گلرخ ماسوله

روزنامه اطلاعات

/ 0 نظر / 42 بازدید