گزيده ي اشعار مولوي-10

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن ! برون آ ، دمي ز ابر

كان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست

گفتي ز ناز : “ بيش مرنجان مرا ، برو ! “

آن گفتنت كه : “ بيش مرنجانم “ آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول

آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست

گوياترم   ز   بلبل   اما   ز   رشك   عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند : “ يافت مي نشود ، جسته ايم ما “

گفت : “ آنكه يافت مي نشود ، آنم آرزوست “

يك دست جام باده و يك دست جعد يار

رقصی  چنين  ميانه ي  ميدانم  آرزوست

/ 1 نظر / 6 بازدید
سينرژي

سلام، توضيحاتتان در مورد مهرداد اوستا جالب بود. بعضي از اشعار كتاب راماي او دوست دارم. راستي چقدر سريع وبلاگ خود را بروز مي كنيد. شاد و پيروز باشيد.