عکس رخ یار :

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ماه با فانوس گرم و روشن خورشید

 

دنبال زمین می گشت

 

مشتری از دور دستانی بر آتش داشت

 

غافل از اسرار کیهان بود

 

و زمین هم در پی رویای خورشید حقیقت بود

 

همچو صیادی که کنج خانه صیدی داشت .

 

 

صد هزاران سال می گشتند

 

و حقیقت همچو اشیای عتیقه " زیرخاکی " بود

 

فصل ها و نسل ها رفتند

 

خسته و مایوس شد خورشید

 

ماه عکسی از رخ آن یار دیرین داشت .

 

 

گاه بخشی از حقیقت از دل کوهی برون می ریخت

 

و زمین بی خبر اما

 

در دل خود کهکشانی از حقیقت داشت

 

و زمینی رمز و راز زندگی را جست و جو می کرد

 

و زمین هم در پی رویای خورشید حقیقت بود

 

همچو صیادی که کنج خانه صیدی داشت . . .

 

 

 

 

سید فتح الله صدری زاده

/ 5 نظر / 4 بازدید
جريان زنده

سلام وبلاگ جالبی داری وقلم پر از احساسی هم داری. بهت تبريک ميگم. موضوع وبلاگ منهم زنده انديشی ست اگر تو هم زنده فکر کردن رو دوست داری. سری بزن و نظرت رو بگو خوشحال ميشم.

هورمزد يعقوبی نژاد

سلام. امیدوارم حالتان خوب باشد. شعر بسیار زیبایی بود. من هم وبلاگم را به روز کردم. خوشحال می شوم سر بزنید

ابراهيم

قسمتی از یک شعر صدای او که با عشق و محبت وا کند آغوش مهمانی... که ای بنده منم آن کس که میخوانی... چرا این قدر دیر و خسته و غمگین و بارانی

ابراهيم

دنیا چند ساعته؟ اگه بدونی این آخرین باریه که صدای پدرتو میشنوی... اگه بدونی این آخرین باریه که نگاه مادرتو میبینی... اگه بدونی این آخرین نمازیه که میخونی... اگه بدونی امشب آخرین شب زندگیته... اگه بدونی یه ساعت دیگه بیشتر وقت نداری... چی کار میکنی...؟ اگه يه سر اومديد نظر يادتون نره کسی نقد هم کنه خوشحال ميشم

ابراهيم

قسمتی از یک شعر شدم یک پا مترسک در میان باغ پر میوه... نه از بهر کلاغ و غاز... فقط چون اشک میگفت باز... دوستان سر بزنيد خوشحال ميشيم