به دستي عاشـق از سنگ ملامت خانه مي سـازد

 

بـه دستي تـا ز غـم بر سر زنـد ويرانـه مي سازد

 

مـيان زهـد و رنـدي عـالمـي دارم نـمي دانـم

 

كه چـرخ از خاك من تسبيح يا پيمانـه مي سازد