عاقل مباش ، تا غم ديوانگان خوري

ديوانه باش ، تا غم تو عاقلان خورند

روزي از روزها بهلول در ميدان شهر مردم را بدور خود جمع كرده و روي بلندي قرار گرفت و فرياد زد :

آي مردم ! بهلول ديوانه امروز مي خواهد مطلب مهمي را با شما درميان بگذارد . خوب توجه كنيد و به حرفهاي من گوش دهيد !

عده ي بسياري در ميدان جمع آمدند . موقعي كه همه را ساكت كرد ، گفت :

از شما سوال مي كنم و بايد به من جواب بدهيد :

چرا به يك اشاره ي ديوانه اي اينطور جمع مي شويد ، ولي اگر هزار عاقل با شما صحبت كنند ، همه متفرق مي گرديد ؟ !

 

از كتاب : لطيفه ها و حكايات شيرين بهلول عاقل ، تاليف عبدالله نيازمند ،

انتشارات ولي عصر (عج)

 

توضيح : بهلول از دانشمندان بزرگ قرن دوم هجري بود و افتخار شاگردي امام صادق (ع) را داشت . اين مرد بزرگ در شهر كوفه بدنيا آمد . هارون الرشيد براي تعيين قاضي شهر بغداد با اطرافيان خود به مشورت پرداخت ، همگي بهلول را پيشنهاد دادند ، اما بهلول نپذيرفت و براي همكاري نكردن با دستگاه ظلم و جور خليفه عباسي ، خود را به جنون زد . . .