روزي بهلول كفشي نو خريده و پوشيده بود ، وارد مسجدي شد كه نماز بخواند . در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند ، بهلول فورا فهميد آن مرد مي خواهد كفش هاي او را بدزدد . بهلول با كفش مشغول نمازخواندن شد . وقتي نمازش تمام شد ، مردك پيش بهلول آمد و گفت : با كفش ، نماز نباشد .

بهلول گفت : اگر نماز نباشد ، كفش باشد !

 

 

از كتاب : لطيفه ها و حكايات شيرين بهلول عاقل ، تاليف عبدالله نيازمند ،

 انتشارات ولي عصر (عج)