آمــد از راه ســراغـم نگــرفت

رفت اول بـه رقـيبان پــرداخت

اشك مـن ديـد و كنارم ننشست

دل تـنگم بـه نگاهــي نـنواخت

دلـم از سـرزنش عــقل شكست

جـانم از وسوسه ي شرم گداخت

بـاز هـم در غم او خواهم سوخت

بـاز هـم با غم وي خواهم ساخت

گــله از دوسـت نــدارم هــرگز

شادم از اينكه مرا ديد و شناخت

 

 

فريدون مشيري