اشـكم ولـي بـه پاي عزيزان چـكيده ام

خـارم ولـي بـه سايه ي گـل آرميده ام

او چـون نسيم دامن صحرا گـرفته است

مـن چـون غـبار جانب صحرا دويـده ام

بـا يـاد رنـگ و بوي تـو اي نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گريبان كشيده ام

من جلوه ي شباب نديدم به عمرخويش

از ديگـران حـديث جـوانـي شـنيده ام

مـــوي سـپيد را فـلكـم رايگـان نـداد

ايـن رشـته را بـه نقد جواني خريده ام

اي ســرو پـاي بسته بـه آزادگـي مناز

آزاده مـن كـه از هـمه عـالم بـريده ام

گــر مـي گـريزم از نظـر مردمان رهي

عيبم مـكن كـه آهـوي مـردم نديده ام

 

 

رهي معيري