من ، غرق در احساس خوب شاعران بودم

من سراپا گوش بودم تا چيزي بياموزم . همه ي شاعران جمع بودند . حتي ولتر و جبران خليل جبران هم حضور داشتند . ولتر مي گفت : شعر ، موسيقي روح هاي بزرگ و حساس است . جبران خليل جبران هم گفت : من آمده ام تا حرفي بگويم عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود ، جز در لحظه ي جدايي عشق رازي است مقدس

نظامي (1) با نام خدا آغاز كرد :

اي نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كي كنم باز

رابعه (2) از انتهاي كلبه فرياد زد :

عشق او باز اندر آوردم به بند

كوشش بسيار نامد سودمند

ابوسعيد (3) سخن رابعه را قطع كرد و گفت :

با عشق تو در خاك نهان خواهم شد

با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد

قوامي (4) هم ادامه داد :

دل عاشق ز بيم جان نترسد

گرش كار افتد از سلطان نترسد

خواجو (5) هم گفت :

گفتا سر چه داري ، كز سر خبر نداري

گفتم بر آستانت دارم سر گدايي ....

محمد رضا (6) پرسيد :

تو در نماز عشق چه خواندي كه سالهاست ،

بالاي دار رفتي و ........................................

مسعود (7) پاسخ داد :

بي جرم نگر كه چون درافتادم

داني كه كنون چگونه حيرانم

ناگهان بغض سنايي تركيد :

جهان پر درد مي بينم دوا كو ؟

دل خوبان عالم را وفا كو ؟......

ناصر خسرو خشمگين شد و فرياد زد :

نكوهش مكن چرخ نيلوفري را

برون كن ز سر باد خيره سري را

خيام هم اين گونه سر داد :

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو خواني نه من

با شنيده شدن صداي سرفه ي رودكي سمرقندي ، سكوت عجيبي بر كلبه ام حكمفرما شد . او گفت :

كنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بيار ، كه وقت عصا و انبان بود

حالا نوبت به حكيم ابوالقاسم فردوسي رسيده بود تا خودش و شاهنامه را معرفي كند :

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجم زنده كردم بدين پارسي....

خاقاني (8) با حالت احترام گفت :

آمد نفس صبح و سلامت نرسانيد

بوي تو نياورد و پيامت نرسانيد...

مولوي بالاخره سكوت طولاني مدت خود را شكست :

مرده بدم ، زنده شدم ، گريه بدم ، خنده شدم

حافظ با لهجه ي شيرازي آهي كشيد و گفت :

درد عشقي كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

در اين لحظه ، اشك از چشمان همشهري او ، شيخ اجل سعدي سرازير شد ، او زير لب زمزمه كرد :

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران

كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

ديگر شاعران حاضر در كلبه نيز به نوبت ، اشعار خود را زمزمه كردند :

صائب تبريزي : به آسمان نرسد هر كه خاك پاي تو نيست

هاتف اصفهاني : چه شود به چهره ي من ، نظري براي خدا كني

فروغي بسطامي : كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را ؟

علي اكبر دهخدا : ياد آر ، ز شمع مرده ، ياد آر !

فريدون مشيري : بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم

مهدي اخوان ثالث : سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، سر ها در گريبان است .

استاد شهريار : آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

سهراب سپهري :

به سراغ من اگر مي آييد ، نرم و آهسته قدم برداريد ،

تا مبادا كه ترك بردارد ، چيني نازك تنهايي من

سياوش كسرايي : من در صدف تنها ، با قطره اي باران ، پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را

ملك الشعراي بهار گفت : قصيده اي بسيار طولاني سروده ام در وصف بهار ، وليكن وصيت كرده ام تا زنده ام آن را انتشار ندهند . ايرج ميرزا بلافاصله گفت : از خداي سبحان مي طلبيم تا به حضرت مستطاب عمر نوح (ع) عطا فرمايد ! با شنيدن اين جمله صداي خنده ي شعرا در كلبه ام پيچيد

اما وحشي (9) بسيار ناراحت بود . انتظار داشت قبل از شعراي معاصر ، نوبت به او مي رسيد . برخاست و بدون خداحافظي به سمت درب خروجي كلبه ام رفت . سهراب ، اخوان ثالث ، فريدون مشيري ، محمدرضا شفيعي كدكني و استاد شهريار از وي خواستند كلبه را ترك نكند و تا صبح در جمع شعرا بماند ، اما وحشي آهي كشيد و گفت :

دل نيست كبوتر ، كه چو برخاست نشيند

از گوشه ي بامي كه پريديم ، پريديم

محمدرضا (6) گفت :

 به كجا چنين شتابان ؟ سفرت به خير اما ، تو و دوستي خدا را ،

چو از اين كوير وحشت ، به سلامتي گذشتي ،

 به شكوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را

فريدون (10) با وحشي دست داد و گفت :

 دست در دست كسي ، يعني پيوند دو جان ،

دست در دست كسي ، يعني پيمان دو عشق

از انتهاي كلبه ، صدايي به گوش مي رسيد :

مي تراود مهتاب ، مي درخشد شبتاب ، نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

همه به پدر شعر نو خيره شدند . منتظر و مشتاق بودند تا نيمايوشيج ، برخي از اشعارش را براي حاضرين بخواند . اما او به احترام بزرگان شعر و ادب فارسي از جاي برخاست و گفت :

كس چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ...

از صداي احسنت ! احسنت ! و كف زدن هاي ممتد يكصد شاعر از خواب پريدم . صداي اذان ، از بلندگوي مسجد محل به گوش مي رسيد . بوي عطر گلهاي بهاري ، مشام را نوازش مي كرد . نوبت رسيد به دو ركعت نماز عشق و باز هم كار و تلاش و اميد به فردايي بهتر

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران ، يكشنبه 16 شهريور 1382

(1)-نظامي گنجوي ( قرن ششم )

(2)- نخستين شاعره ي زن فارسي ( قرن چهارم )

(3)- ابوسعيد ابوالخير ( قرن چهارم )

(4)- قوامي رازي ( قرون چهارم و پنجم )

(5)- خواجوي كرماني ( قرن هشتم )

(6)- محمدرضا شفيعي كدكني

(7)- مسعود سعد سلمان ( قرن پنجم )

(8)- خاقاني شرواني ( قرن ششم )

(9)- وحشي بافقي ( قرن دهم )

(10)- شادروان فريدون مشيری

مهندس صادق : بسيار بسيار از گردآوردی اشعار شاعران سرزمين مان که در حقيقت سرمايه های ادبيات پارسی هستند، در قالب يک داستان لذت بردم .