خيال انگيز و جان پرور چـو بـوي گل سراپائي

نداري غير از اين عيبي كه مي داني كه زيبائي

مـن از دلبستگــي هاي تــو بـا آئينه دانستم

كه بر ديدار خود اي تازه گل عاشق تر از مائي

بــه شمع ماه حاجت نيست بـزم عاشقانت را

تــو شمع محفل افروزي تـو ماه مجلس آرائي

مــه روشن مـيان اخـتران پنهان نـمي مـانـد

مـيان شاخــه هاي گل مشو پنهان كه پيدائي

مــرا گـفتي كــه از پير خرد پرسم علاج خود

خــرد مـنع مـن از عشق تو فرمايد چه فرمائي

مـن آزرده دل را كــي گــره از كــار بــگشايد

مگر اي عشق من امشب تو از دل عقده بگشائي

رهـي تـا وارهي از رنج هستي ترك هستي كـن

كـه بـا ايـن نـاتـواني هـا بـه ترك جان توانائي

 

رهي معيري ( متولد 1288 شمسي )