شبي صاف و آرام ، كتاب مي خواندم ،

انديشه ي انسان ها ،

اما ، اندوه مرا از بين نمي برد ،

خيره شدم به ماه ، كه شفاف و نقره اي بود ،

و دور ريختم ، آشفتگي هايم را ،

همه چيز را در باره ي ماه مي دانستم ،

بارها ، علم ، مرا از جذبه ي آن محروم كرده بود ،

با اين همه ، هيچكس نمي تواند ،

مانند يك ملخ ، از ماه با من بگويد ،

كودك كه بودم ،

ماه وعده هاي زيادي مي داد !

حالا خوب مي دانم ، كه او بي تقصير است ،

چيزي مشترك است ميان من و او ،

هر دو سرگردانيم ،

در پهناي شب !

 

 

ماركس ارمان