يكي از وزرا پيش ذوالنون مصري رفت و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگريست و گفت : اگر من خداي را عزوجل چنين پرستيدمي كه تو سلطان را ، از جمله صديقان بودمي :

 

گـر نـه اميد و بيم راحت و رنج

پــاي درويش بـر فلك بــودي

ور وزيـر از خـــدا بتـرسيـدي

همچنان كز ملك ، ملك بودی

 

 

گلستان سعدي ، باب اول