دل مـا بـه دور رويـت ز چـمـن فـراغ دارد

 

كه چـو سـرو پاي بندست و چو لاله داغ دارد

 

شب ظلمت و بيابان بـه كجـا تـوان رسيـدن

 

مگر آنكه شمـع رويت بـه رهـم چـراغ دارد

 

 

حافظ

 

مقداد : خدا كنه الان كه يواش يواش داريم پاي سفره مهموني خدا مي شينيم ، اين دل ما هم چراغش رو پيدا كنه و اروم بشه .