ديدي كه نام زردك شد زيورالممالك

آن سنگ رودخانه شد گوهرالممالك

گردن كلفت مجهول شد شوهرالممالك

مي گفت بلبلي دوش در معبرالممالك

ديدي كه خاك عالم شد بر سرالممالك ؟

گشته وكيل امروز آن دزد با عماله

دخلي نمود از خلق يارو علي العجاله

بنوشت در جرايد هر ناقصي مقاله

كوس مخالفت زد آن دنبك الوكاله

بهر دفاع برخاست اين حميرالممالك

مشروطه جلوه گر شد در تنگناي ويران

افتاد قال و قيلي در شهرهاي ايران

ظاهر شد از بيابان بانگ صداي شيران

كلب الاياله بگرفت پاي شغال ديوان

جنگيد خرس دربار با عنترالممالك

توپ و تفنگ ظاهر شد در ميان ملت

بودند نوجوانان يكسر مطيع دولت

هر چند گشت ظاهر از فرقه شقاوت

القصه آخرالامر در بين آن جماعت

بر پا هزار محشر شد از خرالممالك

الحق از اين لقب ها شد پاي مملكت لنگ

هر چند بي لقب هم بعضي شدند دلتنگ

باري ز شش طرف خورد بر كله لقب سنگ

تا خاكروبت الملك مغلوب گشته در جنگ

بر باد رفته يكسر خاكسترالممالك

ديديم با لقب شد دزد خبيث ملعون

كارش چه گشت معلوم ، از شهر رفت بيرون

در پيش چشم ها خورد جام شراب گلگون

ناليد چش چش الملك چون جغ جغ همايون

غريد وق وق الملك چون عرعرالممالك

با اينكه بود منعم عاري ز احتياجي

از يك لقب گرفتن اصلا نداد باجي

شب در ميان خانه بر سر گذاشت تاجي

اين دسته مدمق از راه لاعلاجي

ترك لفب نمودند جز مضطرالممالك

خوب از لقب گذشتند يك دسته از دل و جان

طمقاج شد رجب خان ، فغفور شد عليخان

القصه منقرض شد آن اسم هاي الوان

آقاي . . . قاجار از بهر خاك ايران

از بس كه غصه خورده ، شد لاغرالممالك

ناگاه بر زمين خورد آن مركب سواري

آن قرقر درشكه ، تبديل شد به گاري

مستعفي از لقب شد ببراژخان به خواري

چون مستراح ديوان از لولهنگ داري

بعد از هزار زحمت شد بسترالممالك

اين شعر از براي القاب و تهنيت نيست

زيرا لقب براي دانشوران صفت نيست

دانشوري ز روي الطاف و مرحمت نيست

گر ريشه هاي القاب ، خشكيده بي جهت نيست

پيچيده شد بر آنها ، نيلوفرالممالك

 

 

اشرف الدين گيلاني ( نسيم شمال )