اشك يتيم

روزي گذشت پادشهي از گذرگهي

فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست

پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم

كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاه ست

آن يك جواب داد : چه دانيم ما كه چيست ،

پيداست آنقدر ، كه متاعي گرانبهاست

نزديك رفت پيرزني گوژپشت و گفت :

اين اشك ديده ي من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شباني فريفته است

اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست ...