حميد مشكسار از شيراز : آنچه می خوانيد ، چهارپاره " اتل ، متل ، يه جانباز " سروده شاعر دفاع مقدس ، بهزاد سپهر است که روز گذشته از زبان خودش در بيمارستان طنين انداز شد ، گويا هيچ توفانی را يارای ستيز با آرامش اين رزمنده جنگ نيست

اتل متل يه بابا

که اون قديم قديما 

حسرتشو می خورن

 تمامی بچه ها

اتل متل يه دختر

 دردونه باباش بود

بابا هرجا که می رفت

 دخترش هم باهاش بود

 اون عاشق بابا بود

 بابا عاشق اون بود

به گفته بچه ها :

بابا چه مهربون بود

 يه روز آفتابی

 بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

چه روزای سختی بود

 اون روزای جدايی

چه سالهای بدی بود

 ايام بی بابايی

چه لحظه سختی بود

 اون لحظه رفتنش 

ولی بدتر ازاون بود

لحظه برگشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

 اون که خودش رفته بود

 آوردنش به خونه 

زهرا به او سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا را

سرمه توچشاش کرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ريخت

 دو صد دفعه صداش کرد

پيش چشاش ضجه زد

 بابا فقط نگاش کرد

 اتل متل يه بابا

يه مرد بی ادعا

 براش دل می سوزونن

 تمامی بچه ها

زهرا به فکرباباست

 بابا توفکر زهرا

گاهی به فکر دیروز

گاهی به فکر فردا

يه روز می گفت که خيلی

براش آروز داره

 ولی حالا دخترش

 زيرش ، لگن می ذاره

يه روز می گفت : دوست دارم

عروسیتو ببینم

 ولی حالا دخترش

 می گه به پات می شينم 

می گفت : برات بهترين

عروسی رو می گيرم

 ولی حالا می شنوه

تا خوب نشی نمی رم 

وقت غذا که میشه

 سرنگ را بر می داره

يک زرده تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

گوشه ی لپ بابا

سرنگ رو می فشاره

برای اشک چشمش

 هی بهونه میاره

 عضه نخوره بابا جون

 اشکم مال پيازه

بابا با چشماش میگه :

خدا برات بسازه

 هر شب وقتی بابا رو

می خوابونه توی جاش

 با کلی اندوه و غم

می ره سرکتاباش

حافظ" رو برمی داره

راه گلوش می گيره

قسم می دهد حافظو

 " خواجه ! " بابام نمیره

دو چشمشو می بنده

خدا خدا می کنه

با آهی از ته دل

حافظو وا می کنه

 فال و شاهد و فالو

به يک نظر می بينه

 نمی خونه ، چرا که

هر شب جواب همينه

 اون شب که از خستگی 

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب ، چه خواب

قشنگی رو ديده بود

 تو خواب ديدش تو يک باغ

تو يک باغ پر از گل

 پر از گل و شقايق

میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خرده اون طرف تر

ميان دشت و صحرا

جايی از اينجا بهتر ...

بابا سوار اسبه

مگه میشه ، محاله ...

بابا به آسمون رفت 

تا پشت يک در رسيد .  .  .