شب ها

 

 

در خانه ام را زد ،

 

جرات نداشتم بگويم : “ بيا تو “ ،

 

دوباره در زد ،

 

نگفتم نه !

 

هنوز مرگ با من بسيار غريبه بود .

 

بالاخره خودش شروع كرد ،

 

البته ، همه ، خيلي وقت ها توي پيراهن مرگ ،

 

خفته ايم ، و به آن عادت مي كنيم . . .

 

شبي كه در آن ،

 

ترس ، ماوا دارد ،

 

ستاره و ماه خودش را هم دارد . . .