گوشه نشين

 

به او سنگ پرتاب مي كردند ،

 

در اوج درد ،

 

لبخند مي زد ،

 

فقط مي خواست باشد ، نه جلوه كند .

 

كسي ته دلش را نديد ،

 

هيچ كس گريستن او را نشنيد ،

 

به دل صحرا زد ،

 

دنبالش سنگ پرتاب مي كردند ،

 

از همان سنگ ها ،

 

خانه ساخت .