روزگارمان را خودمان مي سازيم

 

 

زمين از بدو تولد در حال كار و تلاش بود . پس از ميلياردها سال تصميم گرفت دمي بياسايد و به روز و روزگارش بينديشد . هنوز 24 ساعت از استراحت زمين نگذشته بود كه داد فرزندانش به آسمان برخاست . شرقي ها از گرماي سوزان و غربي ها از سرما و يخبندان مي ناليدند .

زمين دلش به حال فرزندانش سوخت . از جا برخاست و دوباره به دور خود چرخيد . شب و روز در پي هم پديدار شد . زمين با خود گفت :

 “ من ميلياردها سال در اشتباه بودم . امروز به اين نكته ي  مهم

پي می بردم كه روزگارم را خودم مي سازم ، هرچند روزم را خورشيد

مي سازد ، كاش فرزندانم به اين راز عجيب پي مي بردند . 

 

سيد فتح الله صدري زاده

 

حرفهای يک عابر ( محمد رسول حق نگهدار از شيراز ) : مطلب جالبی بود اونقدر که چند بار خوندمش. راستش آخرش بی جواب می مونه چون برمی گرده به از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...