ديدي اي دل كه غـم عشـق دگر بار چه كرد

 

چـون بشد دلبـر و بـا يـار وفـادار چـه كرد

 

آه از آن نرگس جـادو كـه چه بـازي انگيخت

 

آه از آن مست كـه با مردم هشيار چـه كـرد

 

 

حافظ

 

ققنوس : . . . اين غزل از خاقانی را به نويسنده اين وب نوشته در طبقی از اخلاص تقديم می کنم:

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

بر باد شده در سر سودای تو سرها

 در گلشن اميد به شاخ شجر من

گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها

وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابه‌ی هجر تو روان‌ها

پالوده ز انديشه‌ی وصل تو جگرها

وی مهره‌ی اميد مرا زخم زمانه

در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم

بسيار کند عاشق ازین گونه خطرها

خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت

از بی خبری او به جهان رفت خبرها