حافظ كه به زهره نرد مي باخت ،

كز طرف دريچه گردن افراخت ،

لبخند زنان كلاه رندي ،

از سر بگرفت ، بر من انداخت ،

بشكفت بهشت خواجه در من

بشكفت شكوفه ، برف بشكافت