از عـشق و محبت نـهـان حـرف زدم

 

از هـر چه كه بود در جهان حـرف زدم

 

ديـروز كـه تنها شده بـودم تـا شـب

 

بـا گربـه ي همسايه مان حـرف زدم !

 

كورش مهام

 

 

محمد رسول حق نگهدار ( حرفهای يک عابر ) : آقا اين به خاطر ناهنجاريهای کشوره که شاعر نتونسته با معشوقش صحبت کنه.. البته شايد هم صحبت کرده اما از طريق گربه... اين مثل حکايت اون کسی هست که خواست خدا باهاش صحبت کنه... يه مرغ دريايی صدا داد اما او نشنيد... باز خواست و ابر رعد و برق زد... اما اين باز خواست تا خدا خود را به او نشان دهد و يک پروانه بر شانه اش نشست... اما او پروانه را کشت و نا اميدانه به خانه اش رفت... در اين باره حافظ ميگه :

 

 عارفی در همـه احـوال خدا با او بود

 

او نمی ديدش و از دور خدايا می کرد