در سرزمين رستم و آريوبرزن ،

هر جا گل عشق بود ، خار هوس هم بود ،

همچون گل رز با خارهاي تيز .

 

آرش كمانگير جانش را در تير عشق گذاشت ،

 

تير در حرمسراي شاهان قاجار فرود آمد !

 

يك عاشق بود ،

و هزاران گرفتار در دام جهل و هوس .

حسن روي يوسف ،

زليخا را در چاه هوس انداخت ،

يوسف اما ،

 

از چاه حسادت برادرانش ،

 

آنقدر بالا آمد تا عزيز مصر شد .

 

فرهاد ، بيستون را از سر راه “ شيرين “ برداشت ،

كامش تلخ بود و روزگارش شيرين .

در سرزمين پورياي ولي ،

پهلوان تختي يا علي مي گفت ،

و عشق آغاز مي شد .

 

ناصر اما ،

با توپ هوس ، بازي مي كرد !

 

كامش شيرين بود و روزگارش تلخ ،

 

“ لاله “ با تيغ شهلا پرپر شد .

 

فواره ي هوس ،

هر چه بالاتر رود ،

سخت تر سرنگون مي شود ،

 

و عشق اما ،

 

وراي كلمات است .

 

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران – 22 خرداد 1383