ماه همراه ماهي ها در آب رقصيد ،

اشك شوق از گونه هاي آسمان سرازير شد ،

دشت ها سرسبز شد ،

خورشيد به چهره ي خاك لبخند زد ،

گل از گل خاك شكفت .

سلطان جنگل غريد ،

حيوانات احساس آرامش كردند !

آدم مغرورانه بر زمين قدم زد ،

ماهي را از آب گرفت ،

آب را از گل و گياه ،

و گل و گياه را از حيوانات .

آري ،

آدم ،

ماهي را از آب گرفت و گفت :

“ ماهي را هر وقت از آب بگيرم تازه است “ ،

اما ، در خلوت خود مي دانست كه :

“ ماهي را هر وقت از آب بگيري مي ميرد ! “ ،

همان طور كه آب را از گل و گياه ،

و گل و گياه را از حيوانات .

فرياد اعتراض از آدميت آدم برخاست :

“ من بدون ماهي و آب و حيوان و سبزه با تو نخواهم بود “ ،

اما ، آدم در ماه عسل بود ،

تن ماه ، بدون ماهي ها در آب مي لرزيد ،

كهكشان ها ، اعضاي بدن آسمان را به زمين پيوند زدند ،

سرشك غم بر گونه هاي گرم خورشيد هويدا شد ،

آدم به سوگ آدميت نشست ،

 

 

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران – 11 خرداد 1383

 

 

مقداد : راستش رو بخواهی توی اين زندگی ماشينی خيلی مواقع اين صحبتها بيشتر تبديل به رمان و افسانه می شه . نمی دونم تا نظر بقيه دوستان چی باشه .