از در درآمـدي و من از خود به در شدم

گفتي كـزين جهان به جهان دگـر شدم

گوشم به راه تا كه خبر مي دهند دوست

صاحب خبر بيامد و مـن بـي خبر شدم

چـون شبنم اوفتاده بــدم پيش آفـتاب

مهرم به جـان رسيد و به عيوق بر شدم

گـفـتـم ببينمش مـگـرم درد اشـتـياق

ساكن شود ، بـديدم و مشتاق تر شـدم

دستم نـداد قـوت رفتن بـه پيش يــار

چندي به پاي رفتم وچندي به سرشدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زردكرد؟

اكسير عـشق بر مسم افتاد و زر شــدم

 

سعدي