تو سنگ هاي قافيه را ،

باز مي كني ز پاي من .

در آسمان شعر من ،

رهاست مرغك احساس و ابرهاي خيال ،

بساط جاذبه جمع است و وزن نامفهوم .

به كوله بار لطف تو ،

گذر كنم ز قله ها ،

شب سيه خطر كنم ،

ز پرتو جمال تو .

به پرتگاه مي رسم ،

به كوره راه زندگي ،

به چتر مهرورزيت ، نجات مي دهي مرا .

چه قفل ها ،

كه باز مي كني ز پاي مشكلات من .

اگر ملولم و خموش ،

گاه گاه ،

بشكني تو شيشه ي سكوت من .

تو پاك مي كني ،

ز چهره ي غريب من ، غبار غم .

تو اي عزيز !

كيستي كه از درون من جوانه مي زني ؟

و باز مي كني مسير سيل اشك هاي من ،

و من ،

چو كشتي به گل نشسته ام ،

ضعيف ، خسته ، نااميد ،

و چنگ مي زنم به گيسوان محكم و معطرت .

ز چشمه هاي روشني  ،

بجوش در كوير تشنه ي دلم ،

 

ز شعله هاي عشق خود ،

 

بسوز پر و بال من ،

 

بساز حال زار من .

 

 

 

 

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران ، چهارم ارديبهشت 1383

 

 

 

مهندس صادق ( خودروبلاگ ) : مولوی بسيار از اشک و انابه در مثنوی استفاده کرده است.....

زين سخن گر نيستی بيگانه ای

دلق و اشکی گير در ويرانه ای

 زآنکه آدم زآن عتاب از اشک رست

 اشک تر باشد دم توبه پرست

 بهر گريه آمد آدم بر زمين

 تا بود گريان و نالان و حزين.

طفل جان از شير شيطان باز کن

 بعد از آنش با ملک انباز کن